X
تبلیغات
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

سفری به قاره سبز

 

دو ساعتی بیشتر نیست که از سفرم به اروپا برگشتم. 4 روز آلمان بودم و 2 روز هم ایتالیا. با این که بسیار  کوتاه بود ولی چیزهای زیادی برای نوشتن دارم که سعی می کنم در سلسله مطالبی تحت عنوان " سفری به اروپا " برای شما بنویسم. شما هم اگر تجربیاتی دارید که فکر می کنید برای دیگران جالب است برای سایت بفرستید تا به اسم خودتان در سایت درج شود و یا کامنت بگذارید. حتی اگر قبلا هم به هیچ کشور خارجی نرفته باشی به محض ورود به فرودگاه ایران متوجه محقر بودن بیش از حد این فرودگاه می شوی (بالاخره توی چهار تا فیلم چهار تا فرودگاه که دیده ای!). لباس های فرمی که به هیچ وجه زیبا نیستند (اگر نگوییم زشتند!) بر تن پرسنلی که انگار ارث پدرشان را از تو می خواهند زار می زنند.
پرواز آلیتالیا اما خیلی خوب و مرتب است. از همان توی هواپیما می توانی احساس کنی به خارج کشور آمده ای. پذیرایی خوب و البته کنار هر صندلی محلی برای اتصال هدفون برای گوش دادن به موسیقی های جور واجوری که پخش می شود. به هر کس هم یک هدفون می دهند که مال خودش باشد (چه سخاوتمندانه!).
در قسمت بالای هر دو ردیف صندلی یک مونیتور کوچک قرار دارد که لحظه به لحظه از روی نقشه به شما نشان می دهد در کدام منطقه از جهان پرواز می کنیم، چه ارتفاعی، چه سرعتی و اطلاعات دیگری در باره پرواز. از همین مونیتور ها بعد از اتمام پذیرایی فیلم پخش می کنند. فیلم این سفر: پلنگ صورتی.
صندلی ها راحتند و می توانی بخوابی.

در فرودگاه مالپنسای ایتالیا سر ساعت فرود می آییم. باران شدیدی می بارد. 7 ساعت تا پرواز بعدی به فرانکفورت زمان دارم. شنیده بودم که با ویزای شنگن دفعه اول نمی توانم از فرودگاه میلان بیرون بروم و باید حتما مهر کشور مقصد که از آن ویزا گرفته ام (یعنی آلمان) روی ویزایم بخورد ولی به خودم جرات می دهم و راه می افتم به سمت گیت گذرنامه. مسئول گذرنامه می پرسد چرا می خواهی به شهر بروی؟ می گویم برای اینکه دوری در شهر بزنم. چیز بیشتری نمی گوید و مهر ورود روی گذرنامه می خورد و من در بیرون فرودگاه هستم! به همین راحتی!
پیش از سفر ساعتها در اینترنت تمام زوایای سفرم را جستجو کرده ام پس به راحتی می توانم اتوبوسی را که از فرودگاه مالپنسا(فرودگاه اصلی میلان) مرا به شهر می رساند پیدا کنم. طول سفر باید 45 دقیقه باشد ولی نمی دانم چرا راننده بجای اتوبان از خیابانهای فرعی و پر ترافیک می رود و این زمان می شود یکساعت و نیم! قیمت بلیط رفت و برگشت 14 یورو. خب این اول کاری باید بگویم این کرایه های گذاف واقعا زور دارد ولی خب کمی که می گذرد عادت می کنم مخصوصا که در اینترنت خوانده ام همین مسیر 45 دقیقه ای با تاکسی می شود 70 یورو!
حالا در ایستگاه قطار مرکزی میلان پیاده شده ام. زمان زیادی برای گشت و گذار ندارم پس به گشتن در حوالی همین ایستگاه بسنده می کنم (که البته خودش بسیار جالب و دیدنی است).
ایستگاه مرکزی میلان مثل همه کشورهای اروپایی دیگر هم ایستگاه قطارهای بین المللی است هم بین شهری و هم البته متروهای شهری. ساختمانی عظیم و زیبا و بسیار قدیمی ولی تمیز.

چیزی که در وهله اول از اروپا دستگیرم می شود راحتی بیش از حد مردم آن است. بلند بلند صحبت می کنند ( که معلوم می شود حرفی برای پنهان کردن ندارند!)، با صدای بلند "فین" می کنند! که اولش تعجب کردم و بعد کم کم عادی شد!. مجلاتشان بسیار متنوع و بدون هرگونه شرم و حیاست! این مجله فروشی های ایستگاه های مرکزی هم در میلان و هم در فرانکفورت از جمله جاهایی بود که خیلی برای من جذاب و دیدنی بود (فکرش را بکنید یک محوطه به اندازه یک طبقه فروشگاه شهروند پر از مجله به تمام زبانهای اروپایی!).
تا به خودم می آیم می بینم وقت زیادی ندارم و باید به فرودگاه برگردم.
از تهران تا میلان حدودا چهار و نیم ساعت طول کشیده بود و از میلان تا فرانکفورت هم حدودا یکساعت طول می کشد.
حالا در فرودگاه فرانکفورت هستم. بزرگترین فرودگاه جهان بعد از هیتروی لندن. ولی اگر بگویم تنها در 10 دقیقه راه خودم را به سمت هتل پیدا کردم اغراق نکرده ام. همه جا راهنماهای کاغذی هست که به شما کمک می کند مسیرتان را تا مترو پیدا کنید. علاوه بر آن گیت های راهنما هم هست که بسیار مهربانانه کمکتان می کنند.
این که می گویند مردم آلمان بسیار به زبانشان متعصب هستند و اصلا انگلیسی حرف نمی زنند مزخرف است. در طول 4 روزی که در آلمان بودم از هر کس به انگلیسی کمک خواستم با مهربانی کمکم کرد بدون هیچ مشکلی.
در آلمان به راحتی می توان از دستگاه های بلیط فروشی بلیط خرید. با یک بلیط می توانید هم سوار قطارهای رو زمینی (S-Bahn) ، هم متروهای زیر زمینی پر سرعت (U-Bahn) ، هم تراموا و هم اتوبوس ! شد. انواع بلیط هم موجود است : بلیط یک سفره که تا زمان رسیدن به مقصد اعتبار دارد (حالا با هر چند بار وسیله عوض کردن که باشد فرقی نمی کند) . بلیط روزانه که در یک روز هر چقدر دلتان بخواهد سوار هر کدام از وسایل حمل و نقل عمومی می توانید بشوید و انواع مختلف دیگر. دو ناحیه (زون) مختلف در فرانکفورت وجود دارد: زون 3 شامل همه فرانکفورت بجز فرودگاه و زون 4 با فرودگاه. قیمت بلیط یک سفره زون سه 2.20 یورو و زون چهار 3.40 یورو است و قیمت بلیط های روزانه (که زون ندارند) 5.40 یورو.
در عرض 15 دقیقه به هتلم می رسم. خسته و لی هیجان زده از اینکه اینقدر راحت در این کشور می توانی به مقصد برسی.

سفر به اروپا جدای از فواید طبیعی که یک سفر برای یک نفر می تواند داشته باشد ، می تواند دروازه ای گشوده به تمدنی متفاوت با تمدن شرق هم باشد. کما اینکه برای من اینگونه بود. در این سلسله نوشتار سعی دارم کمی از دیده هایم از این سفر را با شما قسمت کنم. اگر دوست دارید قسمت دوم این سفرنامه را بخوانید روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید.

در قسمت قبل تا آنجا نوشتم که به راحتی آب خوردن و از روی نقشه قطار شهری فرانکفورت به راحتی آب خوردن به هتلم رسیدم. هتل Kolping هتلی سه ستاره در موقعیتی عالی در مرکز شهر است(این را بعدا فهمیدم). برگه رزرواسیون اینترنتی اتاقم را که به مسئول پذیرش نشان می دهم مرا به اتاقم راهنمایی می کند. اتاقی کوچک ولی تمیز و مرتب. چیزی که برایم تازگی دارد وجود انجیلی کوچک به دوزبان (لاتین و انگلیسی) بالای تخت خوابم و صلیب کوچکی بالای درب ورودی اتاق است. بغیر از BBC و CNN بقیه 30 شبکه تلویزیونی هتل به زبان آلمانی برنامه پخش می کنند  (ولی مگر من برای تلویزیون دیدن به اینجا آمده ام؟ تازه در ایران هم که فقط همین BBC و CNN را نگاه می کنم!).

روز دوم است و باید برای شرکت در نمایشگاه، به نمایشگاه بین المللی فرانکفورت بروم. حالا فرصت بیشتری دارم که به تحقیق در احوالات مردم بپردازم! به طور کلی چیزهایی که دستگیرم می شود اینهاست:

- تعداد خارجی ها بسیار زیاد است (مخصوصا چشم بادامی)
- از چهره مردم می توانی بخوانی بسیار راحت و کم دغدغه اند ، با اعصابی راحت و تقریبا بدون هیچ عجله ای.
- بسیار می خندند و بلند بلند حرف می زنند که نشان می دهد چیزی برای پنهان کردن ندارند.
- بسیار مهربانند. مثلا وقتی دری را باز می کنند آن را نگاه می دارند تا نفر بعدی هم رد شود!
- تقریبا همه کتابی (معمولا قطور) در دست دارند و همه جا مشغول خواندن آنند. در ایستگاه قبل از آمدن قطار، در قطار به سمت مقصد و حتی به صورت ایستاده! در دست کسی مجله ندیدم همه کتاب به دست! البته بعضی ها هم در قطار مشغول حل کردن جدولهای سودوکو هستند(مخصوصا جوانترها).

در نمایشگاه از نظم حاکم کمی هیجانزده می شوم. همه چیز پیش بینی شده است. دم درب ورودی اتاقهایی برای نگهداری کت، کاپشن و کیف های بزرگ و کوچک بازدیدکنندگان وجود دارد که در مقابل وجه آنها را نگاهداری می کنند تا بتوانی با خیال راحت و سبکبال به گردش در نمایشگاه بپردازی.

محوطه نمایشگاه بسیار بزرگ است ولی از آنجا که همه امکانات رفاهی در آن گنجانده شده کمتر خسته می شوی. مثلا در هر سالن تعداد زیادی مبل راحتی برای استراحت بازدید کننده ها گذاشته اند. حتی در یک سالن تعدادی بالش و متکا هم هست تا اگر دلت خواست و خسته بودی چرت کوتاهی هم بزنی! همزمان با نمایشگاهی که من در آن شرکت دارم (Beauty World 2010 ) دو نمایشگاه دیگر هم هست که هر دو از نمایشگاه اول جالب ترند: Paper World و Christmas World . جالب است که برای هر کدام از آنها بلیط جداگانه ای می فروشند ( از 20 تا 80 یورو ) ولی وقتی برای یکی بلیط بگیری به راحتی می توانی هر سه تا را ببینی!

از نمایشگاه که بر می گردم می روم تا گشتی در شهر بزنم. مسئول پذیرش هتل به من می گوید حتما به خیابانب که مرکز خرید فرانکفورت است بروم و من هم همین کار را می کنم. خیابان Zeil یکی از جالب ترین مراکز خرید اروپاست (در اینترنت خوانده ام ) خیابانی طویل که با درخت های عجیبش متمایز از بقیه شهر است. در این خیابان ماشینی رفت و آمد نمی کند فقط پیاده ها و دوروبرش پر است از فروشگاههای برند های معتبر دنیا. البته خودتان می دانید که با بودجه ما معمولا چیزی نمی شود خرید و باید به نگاه بسنده کرد!

در فرانکفورت کم و بیش گدا پیدا می شود اما کاری به کارت ندارند. تنها در گوشه ای نشسته اند و ظرف کوچکی جلویشان می گذارند. معمولا هم جوان هستند! شاید پانک باشند . نمی دانم!

فرانکفورت به طور کلی شهر بزرگی نیست. حتی اگر اینطور نبود هم با وجود تعداد بسیار زیاد اماکن دیدنی در شهر، پیاده روی در آن لذت زیادی دارد. در سومین قسمت گزارش سفرم به اروپا، داستان یک روز کامل پیاده روی در فرانکفورت را برایتان نقل می کنم.  

صبح زود از خواب بیدار می شوی تا به قول خودت زودتر گشت و گذارت را در شهر شروع کنی ولی دریغ... مگر صبحانه آلمانی هتل اجازه می دهد! به طور کلی میز صبحانه آلمانی بسیار جالب است. اگر حضور ذهن اجازه دهد تعدادی از غذاهای بوفه صبحانه هتل اینها هستند:
5 نوع نان - 3 نوع سوسیس، 3 نوع کالباس، تخم مرغ پخته و خاگینه، سیب زمینی پخته و سرخ شده، انواع سالاد فصل و فرنگی، 2 جور کره، 3 نوع مربا و مارمالاد، کرم کاکائو، گردو، آلبالو خشک، میوه شامل آناناس، سیب، نارنگی و خربزه البته همه به صورت پوست کنده و ورقه شده! به همراه آب میوه، قهوه، نسکافه و از همه جالبتر 15 نوع چای مختلف!

از صبحانه که دل بکنی می توانی برای گردش در شهر از نقشه کمک بگیری. البته نقشه در این موقعیت زیاد به درد نمی خورد چرا که از هرکجای این شهر شروع کنی چیزی برای دیدن هست. پس شروع می کنم به قدم زدن در طول خیابان تا می رسم به بزرگترین کلیسای فرانکفورت یا آنطور که خودشان می گویند "دووم" یا "Dom". االبته از این دوومها در آلمان در هر شهری هست و معروفترینش هم دووم شهر کلن است که از قدیمی ترین هاست و بعدا در ادامه سفر به آنهم می رسم. این دوومها در واقع یک جور مسجد جامع مسیحی هستند. یعنی بزرگترین کلیسای شهر که معمولا بالاترین مقام کلیسا در آنها اقامت داشته و بعد از مرگ هم در همانجا به خاک سپرده می شود. چیزی که بیش از همه در این دوومها به چشم می آید عظمت و بزرگی بناهای آن است به طوری که بیننده در لحظه اول مرعوب بزرگی آنها می شود. بعد از ورود به داخل دووم در همان ابتدای ورودی عکسی از همین دووم که در جنگ جهانی ویران شده دیده می شود. عجب! با اینکه شنیده ام اکثر بناهای قدیمی آلمان در جنگ جهانی دوم بر اثر بمبارانهای بی وقفه متفقین با خاک یکسان شده اند و بعد از جنگ دوباره بازسازی شده اند باز هم باور نمی کنم این بنایی که الان روبرو یا داخلش هستم کمتر از پنجاه سال قدمت دارد (حداقل در مورد این دووم فکر می کردم بنا بیش از 500 سال قدمت دارد!) منتهی به حدی کار زیبا و با عشق بازسازی شده که هر کسی را با خود به آن دوران می برد.

اگر در ایران بزرگ شده باشی حتما این شعر معروف بارها به گوشت خورده است که "هنر نزد ایرانیان است و بس". اما وقتی پایت را از ایران بیرون می گذاری می بینی اصلا این طور نیست! وقتی وارد یکی از کلیساهای حتی کوچک اروپا می شوی چنان کارهای هنری زیبا و متنوعی می بینی که متعجبت می کند! با خودت می گویی چندین سال طول کشیده تا چنین شاهکارهایی خلق شود؟ مجسمه های سنگی (و نه گچی)، مینیاتورهای عظیم با نهایت جزئیات، سقف های عظیم که تماما نقاشی شده اند، کف هایی که گاها با سنگ های بسیار کوچک ( 1 در 1 سانتی متر) به اشکال زیبا فرش شده اند و چیزهای زیاد دیگری که باید حتما دید. اما چیزی که بیش از همه برای من جالب است مجسمه های سنگی عظیمی است که همه جا به چشم می خورند. مخصوصا در این دوومها.
چیز دیگری که برایم جالب است این است که در کلیسا انواع کتابهای کوچک مذهبی و حتی غیر مذهبی مثلا راهنمای توریستی شهر و انواع کارت پستالهای مذهبی برای فروش هست منتهی کسی آنها را نمی فروشد! صندوقی کنار آنها قرار داده اند که خودت وجدانی مبلغ آن را به صندوق بریزی (خدا همه جا هست!). حتی شمع ها هم همینگونه هستند. هر شمعی که روشن می کنی 30 سنت به صندوق بینداز! وگرنه از در که بیرون بروی سنگ می شوی!

از دووم با همه عظمتش بیرون می آیم و چند قدم آنطرفتر به رودخانه می رسم. رودخانه ماین (Main) با اینکه یک شاخه از راین معروف است به خودی خود با دانوب رقابت می کند. تقریبا عرضی اندازه زاینده رود دارد منتهی به نظر من بسیار عمیقتر. رودخانه اما بر خلاف زاینده رود، بسیار تمیز است. کشتی های تفریحی بسیار شیک در کنار ساحل لنگر انداخته اند. در دو طرف رودخانه ساختمانهای بسیار زیبا به سبک قدیمی به چشم می خورد. و البته از اینجا چشم انداز زیبایی از آسمانخراشهای معروف فرانکفورت که به آن خیلی می نازند و آن را Skyline می نامند دیده می شود. در یک سمت رودخانه تقریبا هشتاد درصد موزه های فرانکفورت در امتداد خیابانی به ردیف منتظر بازدید کنندگانند. موزه هایی که دوست دارم ببینمشان اما دریغ از وقت کم!

به سمت دیگر شهر می روم. به سمت آسمانخراشهای معروف شهر. بلند ترین آسمانخراش شهر ، برج بانک اروپاست که در مجاورتش برج اصلی یا (Main Tower) قرار دارد که مقصد من است. از میان برجهای بزرگ فرانکفورت این تنها برجی است که تا کنون درهایش به روی بازدید کنندگان عادی باز شده است. می توانی با دادن 4.5 یورو تمام فرانکفورت را زیر پایت ببینی. شاید بهترین 4.5 یورویی که در عمرم دادم همین باشد! ارتفاع برج دویست متر است و 54 طبقه دارد. سوار آسانسور که می شوی مونیتوری داخلش هست که لحظه به لحظه نشانت می دهد با چه سرعتی و تا چه ارتفاعی بالا رفته ای! از آن بالا زیبایی های شهر دو چندان جلوه می کند. همه جا دیده می شود تا آن دور دست ها که کوه و دشت شهر را محاصره می کند. آن بالا تابلوهایی روی زمین گذاشته اند که موقعیت مکانها و ساختمانهایی را که می بینی تشریح می کند که مثلا این برجی که جلویت می بینی بانک اروپایی است و آن یکی برج تلویزیون و آن دیگری سالن معروف اپرای فرانکفورت.

همین جاست که یک دوست آلمانی پیدا می کنم. اسمش مارکوس است و اهل فرانکفورت. خیلی زود با هم صمیمی می شویم. می پرسد آیا ایرانی ها همه می توانند انگلیسی صحبت کنند؟ جواب می دهم اکثر جوانترها می توانند. از زندگی در ایران و آلمان با هم گپ می زنیم و خیلی چیزهای دیگر. می گوید سال گذشته در همین برج و در استودیویی که در طبقه زیرین (طبقه پنجاه و سوم) برج وجود دارد ازدواج کرده است. ظاهرا این استودیو را روزهای تعطیل اجاره می دهند به زوجهایی که قصد ازدواج در مکانی رویایی را دارند. اتفاقا در همین حین صحبت می بینم که یک گروه تلویزیونی بساطشان را بالای برج پهن می کنند. مارکوس به من می گوید اینها از شبکه یک آلمان آمده اند و می خواهند برای بچه ها گزارش هواشناسی به طور زنده پخش کنند. هوا این بالا بسیار سرد است.
مارکوس بسیار خونگرم و مهمان نواز است مثل بقیه آلمانی هایی که در این چند روز دیده ام (برخلاف آن چیزی که شنیده ام و شنیده اید آلمانی ها اصلا خشک و بد عنق نیستند بر عکس بسیار مهربانند). بعدا که کارتهایمان را با هم رد و بدل می کنیم می فهمم دکترای اطلاعات (Information) دارد.

از برج که بیرون می آیم هوا تاریک شده است. با اینکه خیلی خسته ام دلم نمی آید به هتل برگردم چون فردا باید به کلن بروم و روز بعدش هم خداحافظی با آلمان و رفتن به سمت ایتالیا. پس باز هم به راه می افتم تا در خیابانهای زیبا و از دم سنگفرش فرانکفورت قدم بزنم.

سفر با قطار در اروپا بسیار لذت بخش و راحت تر از سفر با هواپیماست (بر خلاف ایران) چرا که قطار ها معمولا On time بوده و علاوه بر راحتی و ارزانتر بودن بلیط آنها بسیار هم سهل الوصول تر از هواپیما هستند چرا که معمولا فرودگاهها دور از مرکز شهرند در حالی که ایستگاه مرکزی قطار شاید آسانترین جایی است که یک مسافر می تواند آن را در مرکز شهر پیدا کند. اینها دلایلی بود که خواه ناخواه مرا راهی ایستگاه مرکزی قطار فرانکفورت کرد تا به سمت کلن رهسپار شوم. اگر مایلید با من سفر کنید ادامه این یادداشت را بخوانید...

ایستگاه مرکزی قطار فرانکفورت یا آنطور که معروف است Hauptbahnhof جایی است که همه قطارهای داخل شهری (چه رو زمینی و چه زیر زمینی) از آن عبور می کنند. به علاوه اینجا ایستگاه مرکزی قطارهای بین شهری و حتی بین کشوری هم هست! ساختمانی عظیم با مغازه های رنگارنگ داخل آن.

تا زمان سوار شدن به قطار نیم ساعتی وقت دارم. چشمم به یکی از فروشگاههای ایستگاه می افتد. یک مجله فروشی بسیار بزرگ. شاید باور نکنید اما در این فروشگاه بسیار بزرگ تنها کتاب می فروشند و مجله. هرچند بیشترشان آلمانی هستند اما دو سه قسمت هم مخصوص کتابها و مجله های آمریکایی وجود دارد. همه مجله هایی که اسمشان را شنیده ام یا گهگاه یکی دو شماره شان را دانلود کرده ام اینجا هست. مجلات معروف دنیا مثل PC Magazine، Fotune، People، Maxim، Roling Stones و خلاصه هزاران عنوان مجله. شاید اگر وقت داشتم چهار پنج ساعت همانجا می ماندم و این مجله ها را ورق می زدم اما افسوس. آنقدر هم گرانند (البته با درآمدهای ما) که نمی شود خریدشان! (به طور متوسط هر مجله حدود 10 یورو قیمت دارد).

چیزی که برای من جالب است انواع روش های خرید بلیط قطار در اینجاست. آسانترین راه، رفتن به سراغ دستگاههای فروش اتوماتیک بلیط است. منتهی این دستگاهها با آن چیزی که در ذهن ماست تفاوت زیادی دارند! اینها در حقیقت یک راهنمای کامل مسافرین با تمام جنبه های آن است. در این دستگاههای چند زبانه می توانید مبداء و مقصد خود را مشخص کنید و البته ساعت رفت و احتمالا برگشت را تا مونیتور تمام قطارهای مناسب جهت سفر شما را با قیمت آن و مسیر به شما نشان دهد. حالا می توانید هر کدام را که می خواهید با کردیت کارد بخرید تازه از این جالب تر این که می توانید آنهایی را که دوست دارید پرینت کنید تا سر فرصت مطالعه و قطار خود را انتخاب کنید. بعد از انتخاب قطار مورد نظر می توانید به باجه فروش مراجعه و از متصدی، بلیطتان را بخرید.(در صورت نداشتن کردیت کارد)

در اروپا چند نوع قطار وجود دارد. قطارهای اینتر سیتی که معمولی هستند(البته نه با مقیاس ایرانی!). قطارهای اینتر سیتی اکسپرس که سریع السیرند و چند قطار که مال شرکتهای خصوصی دیگرند مثل یورو استار و غیره. قیمت بلیط ها متفاوت است و هرکدام هم درجه یک و درجه دو دارند که باهم 20 - 10 دلاری تفاوت قیمت دارند. داخل همه قطارها چه کوپه درجه یک و چه درجه دو صندلی ها بسیار راحتند و مثل هواپیما، در کنار دسته صندلی ها یک ورودی تعبیه شده که می توانید هدفون خو را به آن وصل کنید و از چند کانال موسیقی در حال پخش لذت ببرید.

قطار که راه می افتد مناظر دشت و صحرا با شهر های کوچک و بزرگ در مسیر آن هویدا می شود. برایم جالب است که اروپا اینهمه مزرعه و زمین های سرسبز دارد. انگار بیشتر مردم به کشاورزی مشغولند. شهر های کوچک در دل دشتهای سرسبز بزرگ - حتی الان که زمستان است - شکوه و زیبایی خاصی دارند -خدا می داند در بهار چقدر قشنگ می شوند!

از فرانکفورت تا کلن با قطار سریع السیر تنها 1.5 ساعت طول می کشد. سرعت قطار در بعضی جاها تا 300 کیلومتر می رسد. ایستگاه کلن جنب و جوش خاصی دارد. شلوغ و پر هیاهو و بیشتر هم جوانها در آن رفت و آمد می کنند. تنها دو سه ساعت وقت دارم تا بعد از انجام کارم - که برای آن به کلن آمده ام - گشتی در شهر بزنم. و البته بازدیدی داشته باشم از بزرگترین دووم (Dom) آلمان و تنها عمارت مرتفع شهر که در جریان جنگ جهانی دوم سالم مانده. ظاهرا متفقین این عمارت عظیم -به معنی واقعی کلمه- را صرفا برای آن بمباران نکرده اند که مرجعی برای پیدا کردن موقعیت شهر در بمباران های بعدی باشد! فقط کافی است لحظاتی زیر دووم بایستی تا عظمت بنا را درک کنی. سر در های ورودی دووم پر است از گچ بری های بسیار زیبا و ظریف از مجسمه های قدیسین البته اینها گچ بری نیستند بلکه مجسمه هایی تماما از سنگ ساخته شده هستند که سالیان سال بدون آسیب باقی مانده اند.

داخل دووم پر است از مقبره هایی که روی آنها مجسمه های تمام قد خفتگان در قبر به شکل و شمایل خودشان دراز کشیده اند. اینها کاردینال هایی هستند که در سالیان قدیم هر یک در دوره ای در این کلیسا زیسته و مسئولیت آن را بر عهده داشته اند و بعد از مرگ هم در همین مکان به خاک سپرده شدند. همچنین سردابی هم هست که روی دیوار های آن نام ، تاریخ تولد، تاریخ وفات و زمانی که عهده دار مسئولیت کلیسا بوده اند کنده کاری شده است (از سال 1813 تا اکنون!).

از دووم با همه عظمتش که بیرون می آیم کنار رود راین هستم. رودخانه راین برای ما ایرانی ها با فیلم "از کرخه تا راین" عجین شده است با این حال وقتی از دوست ایرانیم که میزبان من است می پرسم از کرخه تا راین را دیده است حتی اسمش را هم نشنیده! خب بنده خدا از 3 سالگی تا حالا در آلمان زندگی می کرده پس زیاد نباید سخت گرفت! رودخانه راین خروشان و وحشی است. شاید فقط در این نقطه اما من زیاد از آن خوشم نمی آید. شاید بچه اش را که ماین باشد بیشتر دوست دارم.

خب ، بالاخره باید از آلمان دل بکنم و برگردم به خانه. منتهی نه پیش از آنکه در راه سری به ایتالیا بزنم.

قبل از هر چیز باید بگویم واقعا دل کندن از فرانکفورت مشکل است. شهری که انگار هرچیزی دقیقا سر جای خودش قرار دارد. بدون دغدغه ، بدون اتلاف وقت و بدون هر گونه استرسی حتی برای یک خارجی مثل من که بار اولش است به این شهر می آید. دوست داشتم بیشتر در این شهر می ماندم ولی وسوسه دیدار کشوری دیگر، نمی گذارد.

بلیطم را طوری گرفته ام که ظهر از فرودگاه فرانکفورت بروم میلان و از آنجا بروم رم. منتهی برای جلوگیری از بالا رفتن هزینه سفر، کل سفرم داخل ایتالیا را با پروازهای ارزان قیمت رزرو کرده ام. این پروازهای ارزان قیمت هم داستان جالبی دارد که بعد برایتان تعریف خواهم کرد منتهی الان همین قدر بدانید که در سراسر اروپا شرکتهای هواپیمایی خاصی هستند که پروازهای بسیار ارزان قیمتی دارند(به معنی واقعی کلمه) مثلا اگر بلیط پرواز آلیتالیا از میلان به رم 200 یورو باشد با این پروازهای ارزان قیمت همان مسیر را با 20-30 یورو می توان رفت. حتما می پرسید فرقش چیست؟ راستش تا قبل از استفاده از این پروازها فکر می کردم تنها فرقی که دارند در فرودگاه مورد استفاده توسط آنهاست یعنی چون این پروازها از فرودگاههای اصلی و مهم پرواز اسفاده نمی کنند و بجای آن از فرودگاههای کوچک و دور افتاده که امکانات رفت و آمدی مناسبی هم به مرکز شهر ندارند استفاده می کنند ارزانترند.(البته این هم یک دلیل مهم است ولی همه مطلب این نیست!). یکی از معروفترین این شرکتهای هواپیمایی شرکت رایان ایر(RyanAir) است که من هم از همانجا پروازهایم را رزرو کرده ام.

خلاصه اینکه از فرانکفورت به مقصد فرودگاه مالپنسا در میلان حرکت کردیم و طبق برنامه هم سر وقت رسیدیم ایتالیا. حالا باید از فرودگاه مالپنسا(Malpensa) که خودش 45 دقیقه با میلان فاصله دارد بروم ایستگاه مرکزی و از آنجا دوباره با اتوبوس های خصوصی بروم تا شهرکی مجاور میلان به نام برگامو(Bergamo)که فرودگاه برگامو در آن واقع است. این فرودگاه در واقع یک فرودگاه نظامی بوده است که تغییر کاربری داده و به مرکز پروازهای ارزان قیمت تبدیل شده است.

مسیر فرودگاه مالپنسا تا برگامو 1.5 ساعت طول می کشد و 12 یورو هم هزینه دارد. نکته ای هم در مورد راننده های ایتالیایی. حتما شنیده اید که ایتالیایی ها از لحاظ فرهنگی بسیار شبیه ما ایرانی ها هستند. در این مورد باید بگویم که این مطلب حقیقت محض است. در رانندگی که دقیقا مثل ما در ایران رانندگی می کنند. با سرعت زیاد، بدون رعایت قوانین و در حال صحبت با موبایل.

باری به هرجهت به فرودگاه برگامو می رسم. خیلی خوشحال به سمت گیت دریافت بلیط رایان ایر می روم. نوشته ای جلب نظر می کند. بلیط های رایان ایر تنها از طریق اینترنت به فروش می رسد و نمی توان در فرودگاه آنها را خرید. جالب است. برگه خرید اینترنتی ام را به متصدی می دهم. برگه دیگری پرینت می کند و به من می دهد بدون اینکه چیزی بگوید. برگه را که نگاه می کنم ساعت پروازم را به جای 18:35 زده 21:50 تعجب می کنم و به او می گویم اشتباه شده است ولی خیلی خونسرد جواب می دهد نخیر. پرواز کنسل شده و پرواز بعدی هم همین است. می گویم خب حداقل خبر می دادید (چون در سایتشان نوشته همیشه آخرین تغییرات را برایتان ایمیل می کنیم) و او هم خونسرد تر از قبل پاسخ می دهد همین الان لغو شده! عجب! خب کاری هم نمی شود کرد.

فرودگاه برگامو با همه کوچکی و محقر بودنش از فرودگاه مسخره مهرآباد بزرگتر است و شیک تر. تنها مشکلش کمبود صندلی است و شلوغی بسیار زیاد آن. البته همانطور که قبلا گفتم اروپایی ها بسیار راحت هستند. مسافرها که اکثرا هم جوان و نوجوان هستند راحت روی زمین لم داده اند! بسیار راحت تر از آن که فکرش را بکنید!

برای گذران وقت وارد یکی از مجله فروشی های فرودگاه می شوم که اکثرا مجلات ایتالیایی دارد. چیزی که در اروپا جالب است این است که تقریبا همه مجلات معروف، در هر کشور به زبان همان کشور شماره بیرون می دهند. یعنی دقیقا محتوی یکی است ولی زبان فرق می کند. یک مجله انگلیسی می خرم(Cosmopolitan) و می نشینم روی یک صندلی خالی که شانسی گیر آورده ام و با خیال راحت مشغول خواندن می شوم. آنقدر می خوانم و می خوانم تا گیت مربوط به پرواز رم باز می شود و کارت پرواز می گیرم. حالا به اتاق انتظار پرواز وارد شده ام. چیزی که برایم عجیب است این است: با اینکه هنوز یکساعت به پرواز مانده ملت رفته اند جلوی درب خروج (سوار شدن به هواپیما) صف کشیده اند. عجب آدمهای عجولی! خب همه سوار هواپیما می شوند، غیر از این است؟ خب باید بگویم بله همه سوار می شوند ولی...!

صف لحظه به لحظه طویل تر می شود. حالا دیگر چند دقیقه بیشتر به زمان پرواز نمانده و تقریبا تنها من نشسته ام! در مربوطه باز می شود و... در کمال تعجب می بینم مردم تقریبا برای رسیدن به هواپیما می دوند!!! نگاهی به بلیطم می اندازم تا ببینم کدام صندلی مربوط به من است و همه چیز در یک لحظه دستگیرم می شود. بلیط ها شماره صندلی ندارند - هرکس هرجا دلش خواست می نشیند- وارد هواپیما که می شوم چیزهای بیشتری هم دستگیرم می شود. درست مثل اتوبوسهای بین شهری ایران، ایرباسی را که مثلا 250 نفر ظرفیت دارد تغییر دکوراسیون داده اند و حالا ظرفیتش شده 500 نفر! صندلی ها به قدری تنگ و ناراحتند که با خودم گفتم ایکاش با قطار رفته بودم!

بالاخره به هر ترتیب هواپیما با 3 ساعت تاخیر راه می افتد. لحظاتی از پرواز نمی گذرد که خانم سر مهماندار شروع می کند به ایتالیایی دستورات ایمنی را خواندن ولی ناگهان خنده اش می گیرد! باور نمی کنم! این اتفاق دو بار دیگر هم می افتد و مسافرین هم می خندند. بالاخره سرمهماندار بی خیال می شود و به انگلیسی ادامه می دهد: "چون خدمه پرواز فراموش کرده اند بساط پذیرایی را به هواپیما منتقل کنند لذا از بابت اینکه در طول پرواز از پذیرایی معذوریم عذر خواهی می کنیم!" و یکهو هواپیما از خنده منفجر می شود. ایتالیایی ها دست و سوت می زنند!!! باور نمی کنی در یک هواپیما - و نه یک اتوبوس یا هر وسیله دیگر - چنین چیزی می بینی. از بغل دستی ام می پرسم این بار این طوری شده یا همیشه اینطوری است؟ نگاهی به من می اندازد و می پرسد " بار اولته می آی ایتالیا؟- این پروازهای رایان ایر همیشه همینطورند و همیشه هم همین جمله را می گویند!"

با اینکه در ابتدا کمی آزار دهنده است ولی خب کم کم عادت می کنی. ایتالیایی ها همیشه دنبال چیزی می گردند تا دست بیاندازند و کمی بخندند. خب چندان هم بد نیست!

بالاخره به فرودگاه چامپینو (Ciampino) رم می رسم و باز هم همان اتوبوسهای خصوصی 5 یورویی و نیم ساعت تا ایستگاه مرکزی رم. بنا به تجربه چند روزه فرانکفورت، تقریبا مطمئنم با آدرس و کروکی که از هتل محل اقامتم در رم پرینت گرفته ام چند دقیقه دیگر در اتاق رزرو شده ام در هتل در حال استراحت خواهم بود، ولی زهی خیال باطل!!!

رم خلوت است - ساعت 12 شب است - و خیابانهای کثیف آن اکثرا تابلویی که اسمشان را نشان بدهد ندارند! بالاخره بعد از یکساعت راه رفتن و جستجو توانستم با کمک گرفتن از 4 هتل دیگر در همان حوالی، هتلم را پیدا کنم. این درحالی بود که چمدان بزرگ و سنگینم را هم همراه خودم می کشیدم.

وارد هتل که شدم متصدی مربوطه انگار که منتظرم باشد بلند شد و گفت:"?Mr. Iran، Yes". و ادامه داد منتظرتان بودم! و ادامه داد که من ایران را خیلی دوست دارم و وقتی فهمیدم کسی از ایران می آید خیلی خوشحال شدم و اینکه چند سال پیش رفتم ایران و رفتم حرم امام! و اینکه مردم ایران همیشه می گویند:"برگ برگ آمریکا" و این جمله آخر را فارسی و دقیقا همینطور که نوشته ام گفت! دست آخر پرسیدم شما اهل کجایید؟ و پاسخی که حدسش را می زدم شنیدم: کشور دوست و برادر لبنان!

حتما همه این جمله معروف را شنیده اید: همه راه ها به روم ختم می شود. و من اکنون در رم هستم.
در قسمت قبل از بدی های ایتالیا زیاد گفتم. در این قسمت اما می خواهم بیشتر از زیبایی های اعجاب برانگیز این کشور برایتان بنویسم.
برای گشت و گذار در رم فقط چند ساعت وقت دارم چون باید بعد از ظهر باز هم با همان پروازهای معروف رایان ایر بروم به سمت ونیز. پس علیرغم خستگی شدید، صبح زود بیدار می شوم و می روم برای صبحانه. برخلاف آلمان، صبحانه اما چنگی به دل نمی زند. فقط چای و بیسکوئییت و دو سه نوع پیراشکی (از همانهایی که در میدان انقلاب خودمان می فروشند!) و البته آب میوه.
صبحانه را سریع می خورم و راه می افتم. متصدی هتل برایم روی نقشه توضیح داده است که تقریبا ۷۰ درصد دیدنیهای رم در امتداد یک خیابان به نام Via Del Corso قرار دارند که می توان پیاده از آنها دیدن کرد. با این حال بازدید از آنها را می گذارم برای بعد تا قبل از آن به یک آرزوی دیرینه تحقق ببخشم. دیدار از واتیکان.
واتیکان از هر لحاظ شهر عجیبی است. طبق تعریف Wiki Travel ، واتیکان،آخرین کشور امپراطوری پاپها در حال حاضر و اقامتگاه دنیوی پاپ می باشد. البته واتیکان یک کشور واقعی نیست بلکه در حقیقت شهرک کوچکی در منتهی الیه شمال غربی رم است. هرچند این شهرک دروازه و دیواری ندارد که آن را از رم جدا کند با این حال قوانین منحصر به فرد پاپ در آن حاکم است از جمله:
آقایان نمی توانند با شلوار کوتاه و پیراهن بدون آستین وارد شهر شوند.
خانمها نباید پیراهن آستین کوتاه یا دامن کوتاه بپوشند و کلا باید پوشیده باشند.
این شهر پلیس مخصوص خودش را دارد که با آن Swiss Guards Corps (گارد سربازان سویسی)می گویند(این سربازان که لباس رنگ و وارنگ بسیار جالبی هم می پوشند که می گویند طرح آن از کارهای میکل آنژ یا رافائل است. وظیفه این سربازان حفاظت از قلمرو و جان پاپ است).

اینجا تنها جایی در دنیاست که زبان عابر بانکهای آن فقط لاتین است نه چیز دیگر!

خب اینها همه چیزهایی بود که من قبل از خروج از ایران در اینترنت خوانده بودم و حالا می خواستم به چشم، قلمرو کوچک پاپ را ببینم. به سمت ایستگاه مترو راه افتادم. خطوط مترو ایتالیا بسیار محقر تر و فرسوده تر از شبکه قطار شهری آلمان است. تقریبا چیزی مثل متروی تهران به همان محقری(فقط ۲ خط) و شلوغی. برخلاف آلمان که هیچ مامور یا بازرسی بلیط های شهروندان را چک نمی کند اینجا جلوی گیت ورودی ۵ -۴ پلیس با تمام تجهیزات ایستاده اند که نکند خلق ا... بدون بلیط سوار شوند. دستگاه بلیط فروشی هم فقط ۵ و ۱۰ یورویی قبول می کند و من که ۲۰ یورویی دارم مجبورم دوباره از ایستگاه بیرون بیایم و بروم سراغ یک کیوسک روزنامه فروشی تا پولم را خرد کنم. او هم با بداخلاقی می گوید پول خرد ندارم! به هر تقدیر بلیطی تهیه می کنم. بلیط های متروی رم دو جورند. یکی بلیط های یک یورویی که از زمان خرید ۷۵ دقیقه اعتبار دارند و دیگری بلیط های ۴،۵ یورویی که تمام روز معتبرند.
به هر تقدیر در ایستگاه واتیکان که کنار شهرک قرار دارد پیاده می شوم. امروز یکشنبه است و از دیدن این همه جمعیت متعجبم. یکی از معروف ترین جاذبه های واتیکان موزه آن است که شاید یکی از بزرگترین موزه های جهان است و آخرین یکشنبه هر ماه هم بطور رایگان می شود از آن بازدید کرد و امروز هم از شانس من آخرین یکشنبه ژانویه است و صف جلوی موزه دیدنی است. با شمارش سرانگشتی به حدود ۱۰۰۰ نفر می رسم! پس از خیر موزه می گذرم و به سمت میدان اصلی واتیکان به نام سن پیتر (St. Peter's) می روم.

هنوز وارد این میدان نشده ام که عظمتش غافلگیرم می کند. تا بحال ستونهایی به این ضخامت و بلندی ندیده ام. لحظه ای بعد در میدان سن پیتر ایستاده ام. مات و مبهوت از چیزهایی که می بینم. در این میدان عظیم(به معنی واقعی کلمه) بی اراده انگار باید زانو بزنی. چنان بنای با شکوهی دور تا دور این میدان ساخته شده که از خودم می پرسم چطور و چند سال طول کشیده و چند هنرمند عمرشان را صرف ساختن این میدان کرده اند.
از اینکه به سراغ موزه نرفته ام خوشحالم. از همان روزهایی که به طور زنده مراسم خاکسپاری پاپ مرحوم قبلی را از CNN و BBC می دیدم آرزو داشتم از نزدیک واتیکان را ببینم و اکنون در همان سرسرایی ایستاده ام که تابوت پاپ را برای وداع آخر پیروانش روی آن قرار داده بودند.
بعد از گشتی در دور و بر میدان به صف طولانی مردمی می پیوندم که می خواهند برای دیدن داخل کلیسا به داخل بروند. شاید بگویید دیگر صف برای چه؟ اینبار علاوه بر تعداد زیاد جمعیت، عبور از گیت امنیتی هم دلیلی برای صف است. تعجب می کنید؟ بله برای ورود به داخل کلیسای بزرگ واتیکان باید از دستگاههای اشعه ایکس بگذریم!
خوشبختانه اینجا مثل فرودگاه نیست که خیلی بگردند و صف زود جلو می رود و من ۱۰ دقیقه بعد در یکی از بزرگترین کلیساهای جهان (فقط ارتفاع گنبد آن ۱۲۰ متر است) ایستاده ام. هنوز گیج و ویجم از چیزهایی که می بینم. به هرکجا که نگاه می کنم مجسمه یا گچ کاری یا مینیاتوری زیبامی بینم. کارهای هنری چنان با شکوهند که می خواهی ساعتها در کنار هر کدامشان بایستی و نگاهشان کنی. حتی بلند ترین سقفها هم از تیررس دستهای هنرمند نقاشان و گچ کاران پنهان نبوده اند و می توانی آن بالا بالا ها نقاشی ها و گچ کاریهایی را ببینی که هنرمندانشان سرامد زمان خود بوده اند.
آنگونه که خوانده ام ساختن این کلیسا ۲۰۰ سال بطول انجامیده (بله ۲۰۰ سال!) آنهم زیر دست هنرمندانی مانند: رافائل، میکل آنژ و فونتانا. در امتداد یک دالان بزرگ، اتاقهایی هست که پیکر همه پاپ های فقید را در آنها به خاک سپرده اند. هر پاپ را در یک غرفه به خاک سپرده اند و مجسمه ای هم به شکل او و به حالت خوابیده روی قبرش گذاشته اند، همه بجز پاپ ژان پل دوم که مجسمه ای ندارد و جلوی قبرش تعداد زیادی از پیروانش نشسته اند و مشغول مناجاتند. این دالان تنها جایی است که عکس برداری از آن ممنوع است و ۲ بادیگارد بسیار شیک جلوی قبر پاپ ایستاده اند تا کسی عکس نگیرد(شاید برای اینکه آرامش مناجات کنندگان برهم نخورد).
شاید فقط گشتن همه جای این کلیسا روزها زمان بخواهد. اما به سختی دل از آن می کنم و بیرون می آیم. در محدوده میدان ، قسمتهایی هست که همان سربازان سوییسی معروف جلویشان نگهبانی می دهند . اینها قسمتهای اداری واتیکان هستند که فقط می توان با وقت قبلی وارد آنها شد و دفتر کار پاپ فعلی هم در یکی از آنها قرار دارد.
از کلیسا که بیرون می آیم با صحنه جالبی روبرو می شوم. صدها بچه مدرسه ای به همراه اولیاء مدرسه هایشان با بادکنک های رنگی و طبل و شیپور داخل میدان سن پیتر جمع شده اند. نمی دانم جریان چیست ولی وسط میدان یک سن بزرگ درست کرده اند با تجهیزات کامل موسیقایی و صد ها صندلی. بعد از نیم ساعت بچه ها روی صندلی ها می نشینند و چند دختر و پسر جوان شروع می کنند برایشان خواندن و نواختن. هرچند سبک آهنگها تند است ولی احساس می کنم یکجور آهنگ مذهبی است البته بچه ها و اولیاء مدرسه با آهنگها به نحو خاصی می رقصند(مثل اینکه روزها این حرکات موزون را تمرین کرده اند).

زیاد فرصت ندارم و می خواهم جاهای دیدنی رم را هم ببینم پس با واتیکان خداحافظی میکنم به امید روزی که با فرصت بیشتری برای تماشا کردن به آنجا برگردم و با مترو به ابتدای خیابان Via Del Corso می روم.
باز هم از جمعیت زیادی که روز یکشنبه در این خیابان تردد می کنند متعجب می شوم. دور وبر خیابان علاوه بر مغازه های رنگ و وارنگ و ساختمانهای قدیمی و دیدنی پر است از دوره گرد ها. همه جورش هم هست: فروشنده های دوره گرد که بساط پهن کرده اند، نوازنده های خیابانی، آدمهایی که خودشان را شکل مجسمه ها درست کرده اند و یکجا ثابت و بی حرکت می ایستند و تا به آنها پول می دهی حرکتی می کنند و دوباره مثل چوب بی حرکت می شوند و ازهمه جالب تر و عجیب تر: وسط اتحادیه اروپا سی دی فروش هایی که کپی فیلمهای روز هالیوود را به قیمتی نازل به علاقمندان می فروشند!!!
از دیدن خیابان و دیدنی های آن که خسته می شوم باز سوار مترو می شوم تا بروم به سراغ یکی از معروف ترین ساختمانهای باستانی جهان، نبردگاه معروف گلادیوتورها:Colosseum.
خود محوطه کولوسئوم بسیار بزرگ است و پر است از جاهای دیدنی ولی من بخاطر ضیغ وقت فقط به دیدار از خود بنا بسنده کردم که البته وقت زیادی هم نمی خواهد. روی هم رفته اگر وقت زیادی در رم ندارید حتما اول به سراغ واتیکان بروید.
کم کم از رم خداحافظی می کنم و به سمت ونیز می روم. باز هم با پروازهای رایان ایر که پیشتر ذکرشان رفت. اینبار هم همه چیز مثل قبل بود جز اینکه پرواز سر ساعت انجام شد و کمتر معطل شدم. برای خواندن شرح سفرم به ونیز، قسمتهای بعدی سفرنامه ام را دنبال کنید.

ونیز... شهر روی آب. منحصر به فرد ترین شهر دنیا. احتمالا در فیلمهای زیادی ونیز را دیده اید. جدید ترینشان هم آخرین جیمز باند اکران شده امسال کازینو رویال. ولی دیدن این شهر از نزدیک چیز دیگریست.
اگر دوست دارید بیشتر راجع به زیبایی ها و عجایب ونیز بدانید با من در ادامه مطلب، آخرین قسمت سفرم را بخوانید.

در چند قسمت گذشته، شرح سفرم به اروپا را تا به آنجا خواندید که از رم به مقصد ونیز پرواز کردم.
البته ونیز اصطلاح عامی است که به تعدادی جزیره در کنار هم اطلاق می شود که هر کدام برای خود نامی دارند و معروفترینشان ونیز است.
مهمترین شاخصه این شهر، واقع بودن آن در آب است(غیب گفتم!) اما تا زمانی که وارد آن نشده بودم فکر نمی کردم حتی درهای خانه ها هم رو به آب باز شوند!
در ونیز تنها یک خیابان طویل وجود دارد که با سنگفرش و پل های متعدد آن را به محلی برای رفت و آمد به صورت پیاده آماده کرده اند باقی همه آب است و آب. کانال های متعدد، شهر را به تکه پاره های بسیار زیادی تقسیم می کنند و چه جالب است کوچه پس کوچه های تو در تو (مثل بافت قدیمی ایران) منتهی در آب!
شهر شلوغ است و تعداد زیادی توریست در آن اقامت دارند. هر چند در گذشته های دور ، ونیز نقش مهمی در فرهنگ، تجارت و سیاست دنیا بازی می کرد اما امروزه می توان آن را شهری صد در صد توریستی دانست. مهمترین صنعت دستی آن هم ماسک های معروف بالماسکه است که در اروپا بسیار طرفدار دارد و البته شیشه و بلور ونیز هم بینظیر و بسیار معروف است. اگر فیلم چشمان تمام بسته اثر بینظیر استنلی کوبریک را دیده باشید با این ماسکها در آن فیلم آشنا شده اید. اتفاقا ماسکهای استفاده شده در آن فیلم، همه توسط یکی از برجسته ترین ماسک سازهای ونیزی طراحی و ساخته شده که هنوز در مغازه اش به ساخت و فروش آنها ادامه می دهد. متهی این ماسکها بسیار گرانقیمتند.

به هر حال تنها کاری که می توانم در یک نصف روز در ونیز انجام دهم راه افتادن در تنها مسیر خشکی شهر و پیاده روی است. در دو طرف این مسیر مغازه های رنگ و وارنگ و خانه های زیبا جلب نظر می کند. خانه ها هرچند بسیار قدیمی و زهوار در رفته اند با این حال زیبایی چشم نوازی دارند. شاخه های کانال بارها مسیر خیابان را قطع می کند و باید از روی پل های روی کانال عبور کرد جایی که می توانی صدها قایق به اشکال مختلف را در زیر پای خودت مشغول رفت و آمد ببینی.
اصولا در ونیز چیزی به نام ماشین وجود ندارد (تنها شهر بدون ماشین دنیا؟) و تنها وسیله های آبی می توانند به جابجایی بار و مسافر بپردازند. این قایق ها انواع مختلف دارند. از اتوبوس های آبی ( با ظرفیت تا ۱۰۰ مسافر و با قیمتهای مختلف مربوط به شرکتهای مختلف که از حدود ۵ یورو شروع می شود) تا انواع قایق های موتوری شخصی و البته قایق های مخصوصی به نام گوندولا که چیزی شبیه به قایق های چینی یا هنگ کنگی است و تنها ظرفیت دو سه نفر مسافر را دارد و و تجملی تر و گرانتر هستند.
بعد از نیم ساعت پیاده روی ناگهای وارد میدانی بسیار بزرگ می شوی: میدان سن مارکو (Piazza San Marco) . این ورود ناگهانی از یک کوچه بسیار باریک (تقریبا تمام گذرگاههای ونیز از لحاظ اندازه بیشتر از یک کوچه باریک نیستند) به میدانی بسیار بزرگ و عجیب از لحاظ معماری واقها انسان را متعجب می کند. هزاران کبوتر در میدان سن مارکو روی زمین نشسته اند و فقط کافی است از دکه کوچک کنار میدان یک مشت دانه بخری و روی زمین بپاشی... آنوقت است که صدها کبوتر به سمتت هجوم می آورند و از سر و کولت بالا می روند!

در کنار میدان زیبای سن مارکو، کاخ بزرگی است که در قدیم کاخ ریاست جمهوری ونیز بوده است، و این قدیم که می گویم چیزی حدود ۶۰۰ سال پیش است. در کاخ همه چیز دیده می شود: نقاشی های بسیار قدیمی و با ارزش، معماری بسیار عجیب و غریب با تالارهای اجتماع بسیار بزرگ (انگار در این تالارهای عظیم در مواقع تصمیم گیری های مهم، همه مردان شهر جمع می شده اند تا رای گیری کنند!) و چیزی که بسیار جالب است زندان بسیار بزرگ قصر است با ساهچالها و انفرادی هایی که در آن هیچ چیز نیست بغیر از یک تخت سنگی!
در محوطه بزرگ قصر گروههای زیادی از مردم را می بینی که دسته دسته دور یک راهنما جمع شده اند و به حرفهای بسیار جالب او در مورد فلسفه تک تک این اتاقها و نقاشی ها و اسطوره های مردم ونیز توضیح می دهند ولی اگر روزی شما ،به قصر رفتید اشتباه من را نکنید چون این گروهها خصوصی اند و شما اجازه گوش دادن به حرفهای آنها را ندارید! اصولا اروپایی ها آدمهای گدایی هستند (این را به جد عرض می کنم!).

در برگشت از قصر سوار یکی از آن اتوبوس های دریایی می شوم که بسیار لذت بخش است. در راه ساختمانهای زیبایی را می بینی که جالب است: مثلا اداره پلیس ونیز در آب است و ماشینهای پلیسشان هم قایق های تند روی آبی رنگ و یا مثلا کازینوی معروف ونیز در آب که سرویس رفت و برگشت مخصوص خودش را برای مشتریان دارد!
وقت اندک است و برای رفتن به میلان بلیط قطار گرفته ام تا قطار سواری را هم در ایتالیا تجربه کنم که تجربه خوبی است. قطار، راحت و تقریبا سریع است و ۳ ساعت و نیمه مرا به ایستگاه مرکزی میلان می رساند. کلا استفاده از قطار را به جای هواپیماهای ارزان قیمت برای رفتن به شهرهای مختلف ایتالیا توصیه می کنم. دردسرهای فرودگاه را ندارد و همیشه هم شما را در مرکز شهر پیاده می کند: جایی که به همه جا نزدیک است.
اینجا پایان سفر ۶ روزه من به اروپاست. شاید یک سفر ۶ روزه برای دیدار از ۲ کشور اروپایی بسیار ناچیز به نظر برسد اما من اعتقاد دارم در این ۶ روز توانسته ام روح این دو کشور اروپایی را درک کنم. البته اگر واقعا توانسته ام اینقدر خوب در این مدت کم در آلمان و ایتالیا بگردم یک علتش شاید تنها بودنم در این کشورها بود. اگر دو یا چند نفر باشید بعید است بتوانید به این خوبی این همه شهر را ۶ روزه ببینید.


از سفر که بر می گردی انگار آدم دیگری شده ای. دیگر جهان برایت آنقدر بزرگ و عجیب و غریب جلوه نمی کند. دیگر وقتی در اخبار CNN و BBC کشورهای دیگر را نشان می دهند احساس بیگانگی و بی تفاوتی نمی کنی. و البته دیگر خیلی فکر نمی کنی که همه جای دنیا بهشت است بجز ایران! بالاخره در دنیا کشورهای درب و داغانی مثل ایتالیا هم پیدا می شوند! کشوری که انگار عضو اتحادیه اروپا شدنش بیشتر یک شوخی است تا چیز دیگر!
امیدوارم از مجموعه سفرنامه ام لذت برده باشید. اگر سوال یا نظری در مورد این سفر و سفرنامه اش دارید می توانید به صورت کامنت همینجا بپرسید، خوشحال می شوم.
تا سفری دیگر... بدرود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت   توسط احسان فروزنده  | 

سوییس، بهشتی در پس ابرها

روح عجیبی در تلفظ نام سوییس موج می‌زند. با قدم زدن در خیابان‌های این کشور بی‌طرف، گویی یک همایش بین‌المللی را تجربه می‌کنیم. از هر نژادی و هر کشوری، آدمی در آن هست.

اگر بگویم بهشت در پس ابرها بود شاید کسی حرفم را باور نکند، اما واقعا این‌گونه بود که می‌گویم. در حالی‌که من به زندگی عادی خود ادامه می‌دادم، دست‌هایی در پشت پرده در کار بود، در کار زایمان. دست‌هایی که می‌خواستند مرا از زهدان باورهای ساده‌اندیشانه بیرون بیاورند و در انبوهی از اندیشه‌های تازه متولد سازند. و این‌گونه من تولدی دوباره یافتم. تولدی در پس ابرها.

هنگامی‌که هواپیمای “ایران ایر” بعد از گذر از ابرها بر فراز دریاچه ژنو (Leman ) پدیدار شد، تنها یک جمله گفتم: “متشکرم”. و بدین ترتیب از دست‌هایی که تولد دوباره مرا رقم زده بودند، تشکر کردم.

آماده شده بودم تا پنج جمعه متوالی را مانند بچه‌ها و به همان نسبت کنجکاو سپری کنم.

آمده بودم تا آن روی سکه را نیز برانداز کنم. آمده بودم تا باورها و رفتارهای تازه‌ای را تجربه کنم و تجربه کردم و دیدم و شنیدم و دریافتم و یافتم و گریستم و خندیدم.

در همان اولین ساعت ورودم به این کشور به مفهوم قابل توجهی برخوردم. “اعتماد”. اعتمادی که مردم به دولت، دولت به مردم، و مردم به مردم داشتند.

آن‌ها برای استفاده از اتوبوس بدون نظارت ناظر، بلیط تهیه می‌کردند و سوار می‌شدند. یکی از شروط اولیه زندگی اجتماعی، که همانا اعتماد داشتن به یکدیگر است؛ نمود بارزی در این کشور داشت. باید چشمانم را باز نگه می‌داشتم تا مفاهیم بعدی را نیز دریابم.

احساس نکرده بودم که ژنو یک شهر است. مگر می‌شود در یک شهر این همه درخت و گل و فضای سبز وجود داشته باشد؟ مگر امکان دارد دریاچه و رودخانه شهری به این زیبائی و تمیزی باشد؟ آیا امکان دارد پرندگان وحشی را در آسمان شهری که زیستگاه آدمیان متمدن است و تکنولوژی و صنعت روز افزون همه جا را فرا گرفته است، تماشا کرد؟…

قوها و اردک‌هایی را دیدم که در دریاچه به آرامی شنا می‌کردند و غذای خود را از آدم‌ها دریافت می‌کردند. به پرچم‌های صلح که از اکثر خانه‌های شهر آویزان بود و اعتراضی بود به جنگ آمریکا برعلیه عراق، می‌اندیشیدم. این‌جا موطن کسانی بود که صلح طلب بودند. حدود صد و پنجاه سال را بدون جنگ سپری کرده بودند. به شهر قدیمی ژنو و کلیسای آن و معماری ساختمان‌ها می‌اندیشیدم. همه برایم تازگی داشتند. ذهنم سرشار از سوال و بهت بود.

دست‌های سوئیس، برنامه‌ای را تدارک دیده بودند تا من کلیساها، موزه‌ها، دریاچه‌ها، کوه‌ها و شهرهای مختلف را ببینم. کشوری که در آن مردم به چهار زبان مختلف حرف می‌زدند. مردمی که قریب هفتصد سال دموکراسی را تجربه کرده بودند. میزبانی و خوشامدگویی به میهمان از عادات آن‌ها بود و از دیرباز اینچنین بود.

روزهای بعد در احوال مردم دقت کردم. دریافتم که بیشتر مردم خوشرو هستند و لبختد به لب دارند و واژه Bonjour و Pardon را بسیار می‌شنیدم.

تامل کردم و دانستم که در این کشور زندگی برای همه جریان دارد. پیر، جوان، زن، مرد، فقیر، غنی، معلول، سالم و … چه انسان، چه گیاه و چه حیوان.

چه درختان بسیاری را دیدم که برایشان حفاظ قرار داده بودند و از آن‌ها محافظت می‌شد. گنجشک‌هایی را دیدم که بدون ترس از دست توریست‌هایی که در تراس رستوران‌ها غذا می‌خوردند، تکه‌های نان برمی‌گرفتند.

معنای آزادی را در این کشور به روشنی احساس کردم. همه آزاد بودند. تا جایی آزاد بودند که آزادی دیگری را سلب نکنند و این تعریف صحیحی از آزادی بود.

مردم را دیدم که از شغل و زندگی خود رضایت داشتند. اختلاف طبقاتی وجود داشت ولی غم انگیز نبود. احساس نکردم که مردم در رفتار یکدیگر تجسس می‌کنند. هیچکس با نگاهش به حریم چشمان من تجاوز نکرد.

مردم سوئیس، مردمی بودند که همنوع را می‌شناختند و همدردی را می‌دانستند. مردمی که کودکان آفریقایی را تحت سرپرستی خود قرار می‌دهند لزوما می‌دانند بنی آدم اعضای یکدیگرند.

قوانین اجتماعی را از سر وقت بودن اتوبوس‌ها و ترن‌ها و تمیزی شهرها و آلوده نبودن خیابان‌ها و احترام به رای و نظر مردم و احترام به عابر پیاده و … دریافتم. ژنو، شهری بود که سیاه و سفید با هم زندگی می‌کردند و مردمی از همه کشورهای دنیا و همه مذاهب در آن رفت و آمد می‌کردند. شهری که ساختمان سازمان ملل و صلیب سرخ در آن نماد بارزی از نوع دوستی است.

دست‌های سوئیس مرا به پایتخت بردند. در آن‌جا به من اجازه داده شد که از داخل ساختمان پارلمان دیدن کنم و حتی در صندلی اعضاء بنشینم. چیزی که در کشورم امکان نداشت. آنجا، مردم در اداره کشور و نوع زندگی صاحبنظر بودند و طرف مشورت دولت. اگر شعار “یکی برای همه، همه برای یکی” را سر می‌دادند واقعیت داشت.

زمانی که من در سوئیس بودم، همه در این فکر بودند که یکدیگر را خوشحال کنند. همه جا از شادابی و زنده دلی مردم مملو بود. هیچکس به من با نگاه تحقیرآمیز برخورد نکرد. مفهومی از نژادپرستی در ذهن من شکل نگرفت. گویی موسیقی، رقص و فستیوال‌های خیابانی تمامی نداشت و گل زینتی بود که نه تنها محیط شهرها به آن مزین شده بود بلکه خانه‌ها هم. به تراس خانه‌ها که نگاه می کردم گلهای زرد و بنفش و قرمز به رویم لبخند می‌زدند. این نمادی بود از خوشامد گویی.

اینجا Switzerland نبود من اسم آنرا تغییر دادم اینجا Sweet  Land بود.

همیشه آرزو داشتم که زیر باران راه بروم. دوست داشتم که قطرات نشاط آور باران را بر تن خویش احساس کنم. باران نمادی است از برکت و لطافت طبیعت که به مردمی ارزانی می شد که قدر آن را می‌دانستند. سبزی و طراوت طبیعت مرا برآن داشت تا برای بار دوم اسم Switzerland را عوض کنم. آنجا را Green land نام نهادم.

در روستاها، سادگی روستایی را همگام با تکنولوژی و آمیخته با آن احساس کردم. تناقضی با هم نداشتند. مردم از گذشته‌شان و تاریخ کشورشان به خوبی مراقبت می‌کردند. از خانه‌های اجدادی، قلعه‌ها، کلیساها، از آثار باستانی و …

کلیساهایی با معماری و نقاشی‌های بسیار زیبا را مشاهده کردم.

قبل از سفر به سوئیس، از طریق کتاب “تاریخ هنر” نوشته Ernest Gambridge با هنر معماری و نقاشی آشنا شده بودم. اما خوانده‌هایم با دیدن کلیساها و ساختمان‌های به سبک گوتیک، رنسانس، Roman، باروک، نئوگوتیک و … برایم ارزشمندتر شد. از نزدیک با آثار پیکاسو، سزان، ونگوک، Paul Klee و … آشنا شدم. از نمایشگاه عکس‌های خانم الا مایا (Ella Maillard ) دیدن کردم و کم کم به معنای هنر پی بردم. آن‌جا بود که فهمیدم هنرمند کسی است که هر پدیده‌ای را به هنر تبدیل می‌کند.

دست‌های سوئیس برایم برنامه‌ای تدارک دیدند که بسیار مهیج بود. به کوه‌های آلپ دعوت شدم و برای اولین بار در زندگی‌ام پا بر روی برف‌های آنجا گذاشتم و اسکی کردم.

بدون شک اسکی برای یک ایرانی در کوه‌های آلپ و برای اولین بار از جذابیت فوق‌العاده‌ای دارد. برای اولین بار یک جسد مومیایی شده دیدم. هریک از موزه‌ها و نمایشگاه‌هایی که می‌دیدم برایم به نوعی تازگی داشت و اندیشه‌ام را به سمتی نو سوق می‌داد. این‌ها همه خوشایند بود. احساس می‌کردم که دریچه‌هایی در ذهنم گشوده می‌شود و دیگر می‌توانستم هنر و منظور از آن را درک نمایم. همه چیز رویایی به نظر می رسید و برای سومین بار مجبور شدم نام Switzerland را تغییر دهم. Dream land سومین نام این کشور پر از شگفتی بود که انتخاب کرده بودم.

باورم نمی شد که جوان فقیری مثل من در یکی از ثروتمندترین کشورهای دنیا، اینچنین شاهانه و آزادانه زندگی را تجربه کند. هوش عاطفی مردم را با مقیاس‌های خودم سنجیدم. آن‌ها مهربان بودند و با محبت.

هرچند قبرستان‌ها ملال انگیزند اما با وجود گل‌های بسیاری که در قبرستان‌ها دیدم، حتی آنجا را ملال انگیز نیافتم. به عنوان یک توریست، جاذبه‌های توریستی زیادی را درک کردم. مرتفع‌ترین ترن اروپا، یکی ازآن‌ها بود. هر چهارشنبه و جمعه شب در پارک عمومی شهر ژنو کنسرت موسیقی رایگان برگزار می‌شد که مردم شهر را برای سپری کردن لحظات نشاط آور دعوت می‌کرد.

آری، دستهای سوئیس مرا تنها به دیدار از یک کشور دعوت نکرده بودند. آنها مخلوطی از زیبائی و محبت و احترام و تفکر را به من هدیه داده بودند.

شب آخری که در سوئیس بودم شبی بود که مراسم آتش بازی به راه انداخته بودند. مراسم شب اول آگوست (August ) و به مناسبت روز ملی سوئیس برگزار می‌شد. آن را بسیار مهیج یافتم و این پایان بسیار زیبائی بود برای سفر جادوئی من.

در آخرین روز نسیمی که از دریاچه ژنو می‌وزید، صورتم را نوازش می‌کرد و مرا در رویاهایم غرق کرده بود. دوباره سفرم را مرور کردم. ژنو، نیون، لوزان، ووه، مونت‌قه، فرایبورگ، برن، لوسرن، زوریخ، لوگانو، اینترلاکن، زق‌مت، سنت‌گالن و…همه را به یاد آوردم.

نگاهم به پرچم سوئیس که برفراز کشتی درحال حرکت بر روی آب‌های دریاچه ژنو بود تلاقی کرد. سفرم پایان یافته بود و پرچم سوئیس برایم دست تکان می‌داد و از من خداحافظی می‌کرد. دست‌های سوئیس از آستین دوستی بیرون آمده بود، دوستی به اسم Jacky Carel.

از او متشکرم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت   توسط احسان فروزنده  | 

چین، کشوری که باید دید

نماد چین دیوار چین است یا مائو، سربازان سفالی است یا پاندا، ابریشم است یا آکروبات.نمی توان به سادگی به این پرسش پاسخ گفت.چین کشوری است که قبل از مرگ باید آن را دید. 

از دو آژانس مسافرتی به عنوان راهنمای تور برای همراهی مسافران دعوت به کار شده بودم. اما در شک و دو دلی بودم که کدام کشور را برای سفر انتخاب کنم. تونس یا چین!

نهایتا علاقه به دیدار از فرهنگ و تمدن ریشه دار چین بر دیدار از تونس پیروز شد و این تصمیم، دنیایی از تفاوت را برایم رغم زد.

این جمله‌ای بود که در هتل شرایتون پکن یاد گرفتم. روبروی وان حمام اتاق‌های هتل به انگلیسی جمله‌ای نوشته شده بود به این مضمون که: “تصمیم شما، دنیایی از تفاوت را به وجود می آورد.” البته این تصمیم که به آن اشاره شده بود، شاید از نظر ما قابل توجه نبود. زیرا فقط به این بستگی داشت که اگر شما حوله حمام را تا کنید، شسته نخواهد شد و اگر به صورت مچاله آن را رها کنید، جایگزین می‌شود.

حرفه‌ای بودن چینی‌ها در صنعت توریسم از همین جمله ساده که نوعی حس احترام در مسافر ایجاد می‌کرد، نمایان بود.

ما در مدت اقامت ۱۳ روزه در چهار شهر چین، در چهار هتل اقامت داشتیم که فصل مشترک همه آنها، رفتار حرفه ای کارمندان ،کارگران و مدیران هتل بود.از آماده به خدمت بودن دربان تا لبخند کارمند پذیرش و سرعت انجام خدمات بگیرید تا به آخر.

چهار شهری که ما دیدیم به ترتیب عبارت بودند از: شانگهای، هانگزو، شیان و پکن.

شانگهای شهری است که مسافر غریب را با مظاهر مدرنیته با آن ساختمان‌های سر به فلک کشیده آشنا می‌کند. وجود بلندترین هتل دنیا، برج تلویزیون (tv tower)و همچنین وجود سریعترین ترن دنیا با سرعت ۴۳۱ کیلومتر بر ساعت از نمونه‌های بارز پیشرفت و تکنولوژی بود.

شبهای شانگهای از زیباترین شبهای چین است. مسافر می‌تواند سوار بر قایق و کشتی در طول رودخانه عظیمی که شهر را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم می‌کند از چراغانی خیابان ها و ساختمان ها از شب این شهر هزار رنگ دیدن کند.

هانگزو شهر دریاچه‌ها است. زیبایی‌اش در تصور نمی‌گنجد. در هانگزو از شهر صنعتی شانگهای فاصله می‌گیرید و به دامان طبیعت فرو می‌روید. راه رفتن در باغ گل آن چیزی نیست که بتوان از خاطره ها محو کرد. نوعروس‌ و داماد‌های چینی در این بهشت زمینی، زیر شکوفه‌های درختان، عشق را همانند کبوترهای رها در باغ، تجربه می‌کنند.

هانگزو بهشت عکاسان طبیعت است. در هر قدمی جلوه‌ای بدیع از طبیعت رو می‌نماید و انگشت را نمی‌توان از روی شاتر لحظه‌ای دور کرد.

در دریاچه های هانگزو ، جزایری کوچک دیده می شوند که در داخل بعضی از این جزایر، دریاچه‌ای دیگر قرار دارد.

شهر بعدی ، شیان بود. خواهر خوانده اصفهان.

شیان چین، کوالالامپور مالزی، ایروان ارمنستان، سن پترزبورگ روسیه، فلورانس ایتالیا، فرایبورگ آلمان و چند شهر دیگر به همراه اصفهان ایران ، خواهر خوانده های هم هستند.

شیان شهر مردم بود و مناسب برای مردم شناسی. شهری در ابتدای جاده ابریشم، که از دل چین و با گذر از ایران تا قلب اروپا پیش می‌رفت.شیان شهری است که ما در آن یک مسجد زیبا دیدیم و مسلمان و محله مسلمان نشین داشت.

تنها شهری از چین بود که مردم در آن حسابی به چشم می‌آمدند. در هم می‌لولیدند  به هم توجه می کردند. این شهر در شب زنده بود. در چین همه رستوران‌ها و فروشگاه‌ها، ساعت ۱۰ شب بسته می‌شد، اما شیان گویی یک استثنا بود.

داستان سربازان سفالی را شاید شنیده باشید.سربازان سفالی امپراطور چین که در سال ۱۹۷۴ میلادی بر حسب اتفاق از دل خاک بیرون آمدند و بدین ترتیب شیان در مرکز توجه مردم دنیا قرار گرفت.

بازی فواره‌ها به همراه موسیقی و نور ، بهانه زیبایی است که مردم شیان و گردشگران همه دنیا را در کنار معبدی راس ساعت هشت شب، برای نیم ساعت کنار هم جمع می کند.

و آخرین شهر، پکن بود. شهر ممنوعه، دیوار بزرگ چین، کاخ تابستانی، محله قدیمی پکن، میدان تیان آنمن و معبد بهشت.آدمی در پکن به تاریخ پیوست می‌شود.

دیدار از دیوار چین، این ساخته بزرگ دست بشری که به قول ولتر اهرام مصر در برابر آن جز توده‌هایی بی‌ارزش چیزی نیستند، آرزویی است بزرگ، برای کسانی که معنای تمدن و افتخار بشریت را خوب می‌فهمند.همان دیواری که به قول چینی ها باعث نابودی یک نسل و نجات نسل‌های بسیاری شد. و همان دیواری که از هجوم هون ‌ها به چین جلوگیری کرد و مسیر حمله مغول‌ها را به سمت شرق تغییر داد و تاریخ عوض شد.

اینکه بزرگترین میدان دنیا، تیان آنمن را ببینی و به شهر ممنوعه وارد شوی،واقعا شگفت انگیز است.

درمعبد بهشت، پکنی ها ،ادامه همان انسان پکنی که در روزگاری دور از ما در این حوالی می‌زیستند، با هم می رقصیدند و آواز می‌خواندند و بازی می‌کردند.

 چین از لحاظ فرهنگی با ایران تشابهات زیادی دارد.این موضوع از تطابق شخصیت‌های شاهنامه فردوسی با شخصیت های اسطوره‌ای و افسانه ای آنها شروع می‌شود و گاها تا تفکرات دینی و مضامین معماری هم دیده می شود.

شی هوانگ تی همان امپراطوری که دستور به ساخت دیوار چین داد و در حدود دویست سال قبل از میلاد حکومت می‌کرد، برای اطلاع از نحوه کشورداری کورش کسانی را به ایران گسیل داشت و شاید از همین جا و در ادامه به خاطر وجود راه ابریشم تشابهات فرهنگی بسیاری میان این دو فرهنگ شکل گرفت.

به زعم دکتر مهرداد بهار، اسطوره جمشید که یک اسطوره فراتر از مرزهای فلات ایران است در چین هم دیده می شود.    

من وقتی در محله قدیمی پکن(هوتونگ)گردش می کردم، نوعی معماری حیاط مرکزی که معماری خاص شهرهای کویری و حاشیه کویری ایران است را مشاهده کردم. با درختی که در وسط حیاط کاشته شده بود و اتاقهایی که مربوط به دختران و پسران بود و همچنین زندگی چند نسل در یک خانه بزرگ با هم.وقتی از بیرون در ورودی به داخل خانه نظر ‌می‌کردی، همانند خانه‌های فدیمی ایرانی چیزی معلوم نبود.یک نوع درونگرایی از نوع شرقی جلب توجه می‌کرد.

باغ‌های چینی از جاذبه های بسیار جالب این کشور پهناور است و با باغ ایرانی تفاوتها و شباهتهایی دارد. در باغ چینی ، گویی دور طبیعت را حصار کشیده‌اند. وجود حصار در باغ چینی از تشابهات با باغ ایرانی است که نمایانگر روحیه شرقی درونگرایی است.

درون باغ چینی صخره دارد و دریاچه. دورنما دارد و درختان سرسبز و پرشکوفه. به جای یک کوشک یا یک ساختمان (که در باغ ایرانی می‌بینیم)، مملو از ساختمان هایی به سبک و معماری چینی بود.باغ چینی به مراتب از باغ ایرانی بزرگتر است.

کسی که به چین می رود حتما باید از معابد دیدن کند. جایی که پر است از زائران و گردشگران. و مملو از دود و بوی عود و مجسمه‌های بودا.

پاگودا یکی از ساختمان‌ها و مراکز تشریفات دینی است که در همه شهرهای چین دیده می‌شود. تعداد صبقات این ساختمان‌ها همیشه فرد است (۷،۹،۱۱،۱۳). و با معماری خاصی که دارند برای دور کردن شیاطین و ارواح خبیثه کاربرد داشته اند.

 

چینی‌ها ، رفتار مناسبی با گردشگران و همین طور ایرانی ها داشتند. من در سفرهایم به این نتیجه رسیده ام که حداقل در مشرق زمین ، مردم نسبت به مردم کشورهای غربی تر خودشان گرایش زیادی دارند.ایرانی‌ها به غرب خودشان بیشتر تمایل دارند تا به شرق. افغانها و پاکستانی ها هم همینطور. ترکها و سوری‌ها هم همینطور.

گویی این روزها در چین همه چیز برای المپیک ۲۰۰۸ برنامه ریزی شده.هتل ها و استادیوم‌هاساخته می‌شوند. مردم تعلیمات همه جانبه می‌بینند. مکان‌های تاریخی نوسازی می‌شوند.صنایع دستی برای فروش آماده می شوند. نمادها و عروسکها هم از یک اتفاق قریب الوقوع خبر می‌دهند.

چیزی که مردم را برای سفر به چین نگران می‌کند، خوراک است. جای نگرانی نیست. غذای چینی ها آنطور که می‌گویند، خرچنگ و قورباغه نیست.سوپهای لذیذی دارند و با غذاهایشان می‌شود کنار آمد.فقط باید ذهنیت از پیش قضاوت کردن را حذف کرد.

چین کشوری است که برای سفر خانوادگی مناسب است. مردم خونگرم و مهربانند. چینی‌ها انگلیسی کم می‌دانند ولی این موضوع نیز در نوع خودش جالب است. همه جای دنیا ، زبان بدن کارایی دارد، مشکلتان حل می‌شود.  

خرید کردن در چین بر خلاف تصور ما ایرانی‌ها که عاشق خرید کردن هستیم، چندان هم به صرفه نیست. در یک فروشگاه ممکن است یک جنس را به یک صدم قیمتی که فروشنده در وهله اول می گوید بتوان از او خرید.همین موضوع امنیت خرید را از بین می‌برد. اجناس چینی از کیفیت خوبی برخوردار نیستند و با توجه به مقدار باری که در هواپیما می توان با خودآورد ، برای خرید جنس ارزان به چین رفتن، فکر جالبی نیست.

ترافیک پکن دست کمی از ترافیک تهران ندارد. اما آنها منظم تر رانندگی می‌کنند و کمتر بوق می‌زنند. مردم بسیاری با دو چرخه و موتور سیکلت تردد می کنند . اما در چین، موتورسیکلت ها باعث آلودگی صوتی نمی‌شوند، زیرا با باطری کار می‌کنند.

داخل تاکسی‌ها در همه شهرهای چین،جایگاه راننده  از مسافران جدا شده. اطراف راننده میله یا حفاضی خاص وجود دارد که برای امنیت رانندگان شکل گرفته‌است. اما به تازگی در پکن می‌توان تاکسی‌هایی را دید که حفاظ ندارند.قیمت تاکسی در چین برای ما ایرانی ها مناسب است و خیلی گرانتر از ایران نیست.

چینی ‌ها در صنعت توریسم بسیار پیشرفت کرده‌اند. خوب می دانند که چطور صنایع دستی‌اشان را بفروشند و چگونه تمدن منحصر به فردشان را به دنیا عرضه کنند.هنرشان را در همه جا ، از محوطه فرودگاه تا لابی هتل به نمایش در می آورند.و تاریخشان را به زیباترین شکل در قالب تئاتر و موسیقی برای مردم دنیا تعریف می کنند.

خیلی از ما چینی‌ها و ژاپنی‌ها را کم هوش تلقی می‌کنیم. چنین چیزی حقیقت ندارد.امروزه هوش در انواع مختلفی طبقه بندی می‌شود. در حالیکه ما ایرانی‌ها هوش فردی داریم آنها هوش جمعی دارند.و در راهی که انتخاب کرده اند بسیار هم موفقند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت   توسط احسان فروزنده  | 

سرزمین تزارها

سفرنامه روسیه / مسکو و سنت پترزبورگ شهریور ۸۸

 

     سرزمین تزارها در نیمکره شمالی مقصد ماست،پرواز ما با هواپیمایی ایرفلوت است،دقایقی از بامداد روز چهارشنبه ۴شهریور گذشته است و ما به فرودگاه امام رسیدیم،پرواز ساعت ۴۵/۳ بامداد به شماره ۵۱۶ می باشد.پس از چک کردن مسافرین و انجام تشریفات فرودگاهی و کنترل پاسپورت به سالن ترانزیت می رویم و به هواپیمای ایرباس سوار می شویم،از همان اول مهمانداران روسی با برخورد خوب ما را راهنمایی می کنند،طول مدت پرواز حدود ۳ساعت است،در طول پرواز پس از پذیرایی کارتی به مسافرین ارائه می شود تا قبل از ورود به کشور روسیه آن را تکمیل و همراه پاسپورت به کنترل پاسپورت ارائه کنند،نام این کارت migration card است که اطلاعاتی از قبیل نام خانوادگی،اسم،تاریخ تول،جنسیت،ملیت،شماره پاسپورت،شماره ویزا،تاریخ ورود و خروج،نام هتل را از شما می خواهد،یک طرف کارت جهت ورود و یک طرف جهت خروج است،در طول پرواز با دانشجویی همراه بودیم به نام صبا که ۴سالی است در مسکو مشغول تحصیل است،از نحوه پذیرش دانشجو و رشته هوا فضا که می خواند برای ما تعریف می کرد،و اینکه ۲سال طول کشیده تا زبان روسی را یاد بگیرد،ساعت ۷ به وقت محلی به مسکو رسیدیم،به محض رسیدن به مسکو ساعت خود را نیم ساعت به عقب بکشید چرا که اختلاف ساعتی تهران و مسکو نیم ساعت است،پس از ورود به فرودگاه بین المللی شرمیتوا۲ مسکو به کنترل پاسپورت می رسیم،افسران سرد و بی روح روسی که یک کلمه انگلیسی بلد نیستند با سردی از ما استقبال می کنند،پس از اینکه مهر ورود به روسیه در پاسپورت ما نقش بست چمدان های خود را تحویل می گیریم و از فرودگاه خارج می شویم،ساعت حدود ۳۰/۸ صبح است،هوا خیلی خوب و عالی و درجه حرارت ۲۰ درجه است،اتوبوس محلی همراه با لیدر محلی که نامش حامد واز دوستان قدیمی من است در انتظار ما هستند،فاصله ۱۵ دقیقه ای بین فرودگاه شرمیتوا ۲ تا ترمینال داخلی شرمیتوا ۱ را طی می کنیم،پس از ورود به ترمینال وارد سالن می شویم،در اینجا کفش ها و همه وسایل خود را در می آوریم تا از گیت امنیتی عبور کنیم،ساعت حدود ۹صبح است،اینجا به دلیل حساسیتهای امنیتی باید به همه موراد توجه کنیم،پس ا عبور از گیت امنیتی و بازرسی به کانتر ۱۵ و ۱۶ مراجعه می کنیم  و کارت پرواز دریافت می کنیم تا مسیر داخلی یک ساعته مسکو –سنت پترزبورگ را با پرواز داخلی ایرفلوت طی کنیم،در اینجا حداکثر بار مجاز ۲۰کیلو گرم است و بدون شوخی بیشتر ازآن جریمه اضافه بار می خورد،مثل یکی از مسافرین ما که به خاطر ۹کیلو اضافه بار ۴۵ دلار جریمه شد.به سالن ترانزیت می رویم تا از خروجی ۱ به سمت هواپیما برویم تا با پرواز ۴۰/۱۰ ایرفلوت فاصله بیشا از ۷۰۰کیلومتری را هوایی طی کنیم،حدود ساعت ۱۲ظهر به فرودگاه سنت پترزبورگ وارد می شویم و از طریق نوار متحرک طویل زیر زمینی از  فرودگاه خارج می شویم،در اینجا دکتر حسین غضنفری راهنمای محلی ما منتظر ماست،پس از هماهنگیهای لازم و چک کردن مسافرین سوار اتوبوس می شویم و به طرف هتل محل اقامت راه می افتیم،هتل ۴ستاره پولکوفسکایا محل اقامت ماست،مابه دلیل اینکه روز اول مسافرنی سرحال تر هستند به صورت مستقیم به سنت پترزبورگ می رویم چون اگر اول می خواستیم به مسکو برویم و بعد سنت پترزبورگ،مشکل پرواز داخلی و بین المللی روز آخر را هم پیدا می کردیم،پس از ۲۰ دقیق به هتل می رسیم که در کنار میدان پیروزی قرار دارد،این هتل بیش از ۱۵۰۰ اتاق دارد و در ۷طبقه ساخته شده،داخل اتاقها هیچ چیزی وجود ندارد و خیلی ساده است،بنابراین باید به مسافران این اطلاع رسانی بشود که توقعات هتلهای شرق آسیا با تمام امکانات را نداشته باشند،چرا که ما به کشوری آمده ایم که تازه ۱۵ ساله می دونن پاسپورت چیه و چون توریست براشون مهم نیست اهمیت خاصی به توریستها نمی دن.خوب پس از ورود به هتل و تحویل اتاقها مسافرین به استراحت می روندتا ساعت ۷عصر…

ساعت ۷عصر روزاول تور است و مسافرین همه در لابی هتل جمع شده اند و برای صرف شام به صورت بوفه که جزء خدمات تور است به رستوران هتل می رویم،ماهی سرخ شده،بیف،خوراک سبزیجات،اسپاگتی و دسرها ومیوه ها از جمله محتویات بوفه غذا است،اما این را هم بدانید که داخل اتاقها دم پایی نیست،کتری نیست،داخل یخچال هیچ چیز خاصی نیست حتی سشوار هم نداردو اینکه باید برای تامین مایحتاج و آب معدنی و… به سوپر مارکتی که کنار میدان پیروزی است برویم،امشب تور آبشنال داریم و به مسافران اعلام شده که هرکس علاقه دارد ساعت ۳۰/۸ در لابی باشد،پس از حضور مسافران ار هر نفر ۶۰ دلار دریافت می شود ،چرا که هزینه تور آبشنال به عهده مسافر بوده و اختیاری است،سوار اتوبوس می شویم و به سمت یکی از ایستگاههای قایق سواری روی رودخانه نوا می رویم،در طول مسیر با سنت پترزبورگ و فضای دیدنی شهر آشنا می شویم .

     سن پترزبورگ(به روسی: ‎Санкт-Петербург ‏) توسط پطر کبیر اولین شاه تزارها در سال ۱۷۰۳ پایه گذاری شد. دومین شهر بزرگ روسیه پس از مسکو می‌باشد که در منتهی‌الیه شمال‌غرب این کشور واقع شده است. این شهر به عنوان صحنه وقوع انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و پایگاه دفاع سرسختانه در برابر آلمان نازی در زمان جنگ جهانی دوم، از جایگاهی مهم و نقشی حیاتی در تاریخ روس‌ها برخوردار است و به مرکز فرهنگی روسیه نیز شهرت دارد. سنت پترزبورگ در کناره‌های رود نِوا، در شرق خلیج فنلاند در دریای بالتیک قرار گرفته است. این شهر که به مدت دو سده پایتخت روسیه بوده است، بین سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۲۴ میلادی پتروگراد نام داشته و در زمان حکومت اتحاد جماهیر شوروی به مدت ۶۷ سال (از سال ۱۹۲۴ تا ۱۹۹۱) لنینگراد خوانده می‌شده است. این شهر در سال ۱۷۰۳ به دستور و با نظارت پتر کبیر ساخته شد و از آن زمان تا ۱۹۱۸ پایتخت روسیه بود. مدتی پتروگراد نام داشت. پس از واژگونی فرمانروایی تزارها به نام لنین، لنینگراد خوانده شد و با فروپاشی شوروی در این کشور به نام پیشینش بازخوانده شد. در زبان فارسی در زمان قاجار بطور عامیانه سن پترزبورگ را «پـِتِل پورت» می‌نامیدند و آن را در مثل به عنوان دورترین نقاط بکار می‌بردند در اصطلاحاتی مانند «از اینجا تا پتل پورت».پطر معماران ایتالیایی را به اینجا آورد تا شهری در سطح اروپا بنا نهد.در واقع از آنها نوعی کار اجباری گرفت.زیرا در آن زمان اگر کسی وارد روسیه میشد به راحتی امکان خارج شدن ار آنجا برایش وجود نداشت.تزارها یکی از سلسله های روس بودند که خود را ادامه رم باستان میدانستند.در واقع در جهان قدیم ۳ گونه روم وجود داشت.روم اول که قبل از مسیحیت شکل گرفته بود و همان ایتالیای کنونی بود.روم دوم همان بیزانس معروف است که در زمان عثمانیها شکل گرفت و روم سوم درقرن ۱۶ ایجاد شد که همان به قدرت رسیدن روسیه بود. نام این شهر برخلاف تصور از نام پطر کبیر گرفته نشده است.بلکه از نام پتر مقدس یکی از حواریون مسیح گرفته شده.کسی که انجیل را با کمک شخص دیگری به نام پاول به روسی برگرداند.کلمه بورگ هم در زبان روسی به معنی بندرگاه است.پطر سپس در سال ۱۷۱۲ پایتخت را از مسکو به اینجا منتقل کرد وتا سال ۱۹۱۸ همچنان پایتخت ماند اما بعد از انقلاب کمونیسم نام آن به احترام لنین به لنینگراد تغییر کرد و پایتخت هم دوباره به مسکو منتقل شد. در زمان جنگ جهانی دوم ارتش آلمان تا پشت دروازه های شهر آمد و آن را محاصره کرد.۹۰۰ روز مردم سنپترزبورگ مقاومت کردند و از شهرشان دفاع کردند.آنها نگذاشند تا پای ارتش آلمان به آنجا باز شود.وضع مردم به قدری وخیم شده بود که جیره روزانه غذایشان تنها ۱۱۵ گرم نان جو بود.تمام تیرهای فلزی چراغها و هرچه فلز و آهن در شهر بود را ذوب کردند و اسلحه ساختند و به مبارزه پرداختند.تا سرانجام جنگ به پایان رسید و شهر از محاصره درآمد.از آن به بعد مردم این شهر در تاریخ جنگ جهانی اروپا به قهرمانانی بی مانند معروف شدند. این شهر روی ۴۴ جزیره واقع شده که تمام آنها با پل بهم مرتبطند.به همین دلیل به شهر جزیره ها هم معروف است.رود نوا به طول ۷۴ کیلومتر از وسط این جزایر عبور میکند.که در تمام زمستان یخزده است.عمق آن بین ۵۲۰ متر تا ۱ متر متغیر است.در روزها کشتی و قایقهای تفریحی زیادی از روی آن عبور میکند.در شب پلهای آن از وسط باز میشود تا کشتی های تجاری از بینشان بگذرند.زمان باز شدن پلها از ۱:۳۰ شب تا ۵ صبح است.اگر به هر دلیلی شما از جزیره خود بیرون باشید و تا قبل از این زمان به جزیره بر نگردید چاره ای ندارید جر اینکه پشت جزیره تان در انتظار بسته شدن مجدد پل در ساعت ۵ صبح بمانید.زیرا به هیچ دلیلی پلها را نمیبندند.این جزایر کوچکند و شما عموما از صبح تا شب بین چند جزیره در گردشید.به این شهر لقب شهر عشاق و یا ونیز کوچک هم میدهند.در روی پلها و گوشه و کنار شهر دختر و پسرهای زیادی را میبینید که همدیگر را در آغوش گرفته و میبوسند. این شهر تاریخی پایتخت فرهنگی و علمی روسیه هم هست.نخستین موزه هنری-نخستین دانشگاه روسیه-نخستین آکادمی علوم روسیه در اینجا واقع شده است.اینجا زادگاه شاعران و نویسندگان بزرگی چون پوشکین-داستایوفسکی-چخوف و دانشمندانی چون مندلیف است.از نظر معماری ساختمانها و زیبایی مناظر به این شهر لقب <موزه باز> هم داده اند.

پس از گذر از خیابانهای شهر به ایستگاه سوار شدن قایق روی رودخانه نوا می رسیم و از اتوبوس پیاده می شویم،ساعت ۹شب است و هوا روشن است،وارد قایق دو طبقه زیبایی می شویم که قبلا هماهنگ شده است،راستی عمده شهرت این شهر به شبهای سپید آن است که حدود ماه خرداد و اوایل تیر ماه ماست.در این شبها خورشید بسیار دیر غروب و بسیار زود طلوع میکند.تا جاییکه فاصله بین غروب و طلوع بعدی تنها ۹ دقیقه میشود.عملا تمام ۲۴ ساعت هوا روشن است.عکس این مساله هم در دیماه برقرار میباشد یعنی عملا ۲۴ ساعت هوا تاریک است.زمانی که ما به اینجا آمدیم از شدت شبهای سپید کاسته شده است. به علت نزدیکی این شهر به خلیج فنلاند و دریای بالتیک آب و هوای آن در تابستان معتدل و گاهی خنک و در زمستان ها سرد و یخ بندان است.باران به وفور میبارد و رودخانه نوا همیشه در خطر طغیان قرار میگیرد.

     لحضات زیبایی را روی عرشه قایق بودیم و مشغول گرفتن عکس و فیلم از قایقها و پلهای روی رودخانه نوا وساختمانهای زیبای کنار کانالها،بعد از اینکه هوا تاریک شد به طبقه همکف قایق رفتیم و همسفران از خود پذیرایی کردند،میوه و آب معدنی و آبمیوه سر میزها بود،یک گروه رقص و آواز محلی روسی در اینجا ما را سرگرم کردند،بازی،رقص محلی و سرگرمی های مختلف لحضات زیبایی رو برای شما فراهم می کند،پس از ۲ساعت قایق سواری در یکی از سکوها از قایق پیاده می شویم و به هتل برمیگردیم،حوالی ساعت ۱۱شب در هتل هستیم،در طبقه همکف هتل یک بار بزرگ هست که آبجو رو از تولید به مصرف عرضه می کند،در این بار از همه جای دنیا آدمهایی رو می بینی که برای دیدن یکی از زیباترین شهرهای جهان به اینجا آمده اند.فعلا شب به خیر تا فردا …

     روز دوم سفر رو از ساعت ۱۰صبح شروع می کنیم و با اتوبوس از هتل به طرف شهر کوچک پترهوف در ۴۰کیلومتری سنت پترزبورگ می رویم،تا قصر باشکوه پتر هوف را که پتر کبیر ساخته ببینیم،حدود ساعت ۴۰/۱۰ پس از ۴۰ دقیقه به اینجا می رسیم و از در ورودی این باغ باشکوه وارد می شویم،یه جورایی یاد قصر شومبرون وین و انگلیش گاردن مونیخ و کاخ ورسای پاریس میفتید،دیدن باغ تابستانی پتر کبیر ۲ساعت وقت می خواد،اینجا۱۶۰هکتار وسعت داره با ۱۶۰ فواره و ۱۶۰ مجسمه و در کنار خلیج فنلاند،باغی پراز درخت و مجسمه و فواره و زیبایی و سرسبزی،سنجاب های کوچولو و کلاغ ها و کبوترهای چاهی توی باغ زیادن،مردم سرگرم دیدن ای مناظ می شن،کنار خلیج هم  چند تا رستوران داره که اگه دوست داشتین می تونین قهوه یا چایی میل کنید،باغ تابستانی پتر هوف

     پس از بازدید به سمت شهر برمی گردیم و تا ۳۰/۲ به هتل می رسیم و مسافرین جهت استراحت به اتاقهای خود می روند،ساعت ۷عصر گشت رقص قزاقی را داریم،در یکی از تئاترهای شهر،گروه رقصو موسیقی قزاقی مستقر هستند،قزاقها از جمله نژادهایی بودند که سالها از مرزهای روسیه دفاع می کردند،قبل از هر جنگ قزاقها به مراسم رقص و پایکوبی با لباس نظامی می پرداختند و در ان کار دختران جوان هم آنها را یاری می دادند،در این مراسم گروهی از دختران جوان قزاقی با رقص زیبایشان شما رو سرگرم خود می کنند و اهنگها و مارشهای نظامی از لحضات دیگر این برنامه است که نزدیک به ۲ساعت طول می کشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت   توسط احسان فروزنده  | 

تنگه واشی سفری رویایی و مهیج به شکارگاه دوران قاجار

 

تنگه واشی نامی است که چند سالیه تو تابستون سر زبون مردم تهران افتاده،وقتی میگن بریم یه جای خوب و خوش بگذره نظر همه روی تنگه واشیه،خوب ما هم که تور لیدر و کارمون همینه که مردم رو ببریم و بیاریم،یادم تو یک هفته ۵ بار رفتم وتنگه واشی و دیگه چشم بسته می رفتم،روزهای وسط هفته خیلی بهتره چون جمعه ها شلوغ میشه و اصلا نمیشه از طبیعت لذت برداگه شما هم دوست داشته باشید از زیباییهای تنگه واشی لذت ببرید با ما همسفر باشید،ساعت ۶ صبح همه در میدان آرژانتین روزبروی شهروند جمع شدند،مینی بوس هیوندای سفید رنگ که مجهز به کولر و سیستم صوتی عالی هست همراه با راننده خوبش علی نائینی آماده حرکته و من به عنوان لیدر همه رو جمع و جور می کنم و حرکت می کنیم،بزرگراه رسالت رو پشت سر می زاریم و وراد جاده دماوند میشیم و پس از پشت سرگذاشتن جاجرود و بومهن تو جاده دماوند می افتیم، نزدیک ساعت ۸ صبح به رستوران صدف د رجابان می رسیم و صبحانه رو اینجا میل می کنیم و سپس به سوی فیروزکوه حرکت می کنیم،۳ کیلومتر مانده به فیروزکوه و پس از پشت سرگذاشتن هواشناسی فیروزکوه در سمت چپ جاده مسیری است که ما را پس از ۱۰ دقیقه به روستای جلیزجند هدایت می کند،از اینجا به بعد مسیر دیگه سرسبز میشه،از روستای جلیزجند تا پارکینگ تنگه واشی نزدیک به ۵ کیلومتر مانده،مسیر جلیزجند تا پارکینگ را مزارع سرسبز یونجه،سیب زمینی و گندمزارهای زیبا پوشانده، اگه خوب بریم ساعت حدود ۱۰ صبح به پارکینگ تنگه واشی می رسیم.ییلاقی زیبا و باستانی که از پادشاهان ساسانی و قاجار به یادگار مانده و از بکر ترین زیستگاههای حیات وحش و گیاهان دارویی است،ساواشی در زبان آذری به معنای محل برخورد،رودرو شدن،نزاع و درگیری است،احتمالا فتحعلیشاه برخی از اقوام و نزدیکان خود را در این محل اسکان داده است،بنا بر یک روایت تاریخی تنگه واشی یکی از گذرگاههایی است که اسکندر از آن عبور کرده و وارد ایران شده،آب تنگه واشی از ذوب برفهای البرز مرکزی تامین میشود.

بچه ها از مینی بوس هیوندا پیاده شده اند و احسان،تور لید گروه به همه تاکید می کند که وسایلشان مرتب باشه و حرکت می کنیم ،پس از حدود ۲۰ دقیقه به تنگه اول می رسیم که از اینجا باید در آب بود و از سردی آن لذت برد،پس از ۱۰ دقیقه به کتیبه قاجار میرسیم،این کتیبه یکی از ۳ کتیبه‌ی معروف دوران قاجار است .یکی از این کتیبه‌ها در جلیل جند تنگه واشی قرار گرفته و ۲ کتیبه‌ی دیگر در چشمه علی شهرری و تونل وانه در جاده‌ی هراز واقع شده‌اند که اتفاقا هر سه کتیبه به دستور فتحعلی شاه قاجار حکاکی شده‌اند.
این کتیبه که نقش برجسته ای از فتحعلیشاه قاجار است از ۱۸۵ سال پیش که ارتفاع آن ۷ و عرض آن ۶ متر است.این کتیبه به دستور فتحعلیشاه و نظارت والی فیروزکوه توسط سه نفر حجارباشی،نقاش باشی و معمار باشی طی ۳ سال نقر گردیده است.در کتیبه وقایع زمان فتحعلی شاه، دور تا دور کتیبه روایت شده است که بزرگترین نقش برجسته‌ی این کتیبه‌ها با مضمون شکارگاه و با تصویر اسب، نیزه و شکارهایش است که در اطراف او می‌توان عباس میرزا، علی‌قلی میرزا و علی‌نقی میرزا پسران او همچنین نوادگانش را در حال شکار دید. اشکال پرندگان و حیواناتی چون بزکوهی، آهو و گوزن نیز در این نقش برجسته به عنوان شکار دیده می‌شوند که اتفاقا از این نوع حیوانات امروز نیز در تنگه‌ی واشی کم و بیش می‌توان یافت.شخصی که بانیزه سوار بر اسب است و در سمت چپ است فتحعلیشاه،سوار سمت راست با اسلحه عباس میرزاست و شخص پائینی محمد علیشاه قاجار است. راستی درجه هوای منطقه ۱۵ تا ۲۵ درجه از تهران کمتر است.
تنگه اول را پس از دقایقی پشت سر می گذاریم وبه دشتی می رسیم که به شکار گاه دوران قاجار معروف بوده است می گویند شاهان قاجار حیوانات از جمله آهوان را به این منطقه رم می دادند و به شکار می پرداختند در اینجا بسیاری از جانوران و حیواناتی زندگی می‌کنند که حیات و زندگی شان با ورود گردشگران که اتفاقا اغلب شکارچیان ماهری هم هستند، رو به نابودی گذاشته است، بطوری که اگر روزی به این منطقه سفر کنید، حتما با لاشه‌ی یکی از این حیوانات مواجه خواهید. شد. در تنگه واشی نوعی از گیاهان کمیباب بنام باریجه روییده می‌شود که گیاهی محلی است و به شدت از سوی سازمان حفاظت محیط زیست حفاظت و نگهداری می‌شود. بطوری که چیدن آن جرم محسوب می‌شود و پیگرد قانونی دارد.

تا قبل از حضور گردشگران در تنگه واشی، مردم این منطقه به دام پروری و سیفی‌کار مشغول بودند و عمده‌ترین معاش خود را از همین طریق به خصوص کاشت سیب‌زمینی تامین می‌کردند. انواع آلودگی‌های به وجود آمده از تجمع مگس، پشه در اطراف لاشه‌ی حیوانات شکار شده، بطری‌ها و ظروف پلاستیکی و باقی مانده‌ی انواع خوردنی‌های مسافران در این منطقه و از همه مهمتر عدم چاره‌اندیشی برای عبور مسافرین از معبر باریک تنگه واشی و مجروح شدن بسیاری از مسافران در هنگام گذر از این منطقه، تصاویر ناخوشایندی را برای طبیعت زیبای تنگه واشی به همراه آورده است.
اگر می‌خواهیم منطقه ییلاقی تنگه ساواشی‌نابود نشود، بهتر است در حفط محیط زیست آن، خودگردشگران پیش‌قدم شوند.
خلاصه در محلی که جدیدا حصار کشی شده و استراحتگاه است توقف می کنیم و زیراندازی پهن می کنیم و استراحت می کنیم،وسایل اینجا می ماند و ما ادامه راه را تا آبشار ساواشی در پیش می گیریم،به تنگه دوم می رسیم ،اینجا فشار آب کمتر است و مسیر راحتی است که پس از ورود به تنگه دوم با غاری مواجه می شویم که خیلی قدیمی است که در سمت چپ مسیر ماست،پس از تنگه دوم و با فاصله کمی تنگه سوم را در پیش می گیریم و پس از زمان کمی به آبشار ساواشی می رسیم،آبشاری که از ذوب آب برف کوهها سرزنده است و منظره جالبی را به وجود آورده است.همسفران دقایقی در کنار آبشار می گذرانند و به محل استراحتگاه باز می گردیم و ناهاری را که همراه خود آورده ایم میل می کنیم و به استراحت می پردازیم.اگر همه چیز خوب پیش برود ما ساعت ۳۰/۴ کنار مینی بوس خود در پارکینگ خواهیم بود و ساعت ۸ شب تهران . حالا اگه دوست داشتین با ما به تنگه واشی بیاین ما منتظرتون هستیم تا روز خوبی راو براتون داشته باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت   توسط احسان فروزنده  | 

برزیل دوست داشتنی

در مورد برزیل در این چند وقت چند متن نوشته‌ام. اما این یکی سفرنامه است. برای این‌که می‌دانستم دوستان بسیاری هستند که قبلا مطالب مربوط به برزیل را خوانده‌اند، کوشش کرده‌ام که در این سفرنامه مطلب تکراری ننویسم.

سعی می‌کنم به یاد بیاورم قبل از رفتن به سفر برزیل، چه چیزی از این کشور می‌دانستم. احتمالا می‌دانستم که پایتختش «برزیلیا»ست و شهری دارد به نام «ریو دو ژانیرو» که عکس‌های مجسمه‌ مسیحش را بارها دیده بودم. یادم می‌آید فیلمی هم به نام «شهر خدا» درباره این کشور تماشا کرده بودم، فیلم جالب و هیجان‌انگیزی بود. حتی می‌دانستم که قهوه‌ی برزیلی معروف است. نمونه‌ای از رقص سامبای برزیلی را نیز در سفری که در سال ۲۰۰۲ به سوئیس داشتم، دیده بودم. از برنامه‌های «راز بقا»ی تلویزیون هم بارها نام جنگل‌های آمازون به گوشم خورده بود.
و در مورد فوتبال، باید بگویم که خاطره فوتبال برزیل را از زمانی که بچه‌ای هفت هشت ساله بودم در ذهن دارم. به غیر از نام‌های آشنای پله و زیکو و دکتر سوکراتس که اسطوره‌های فوتبال دهه‌های پیش‌ بودند، یادم هست که آن ‌زمان‌ها یک نوع کارت‌های بازی وجود داشت که اطلاعات تیم ملی فوتبال کشورهای مختلفی را که به جام جهانی رسیده بودند، در خود داشت. آرزوی هر یک از ما بچه‌ها که به بازی با این نوع کارت‌ها علاقه نشان می‌دادیم این بود که کارت کشورهای آلمان و ایتالیا و آرژانتین و برزیل را که بیش‌ترین گل زده و بیش‌ترین حضور در جام جهانی را داشتند، در دست داشته باشیم تا با آن‌ها بتوانیم برنده بازی باشیم. در این میان کسی که دارنده کارت برزیل بود، بیش‌تر افتخار می‌کرد و از پیش، خودش را برنده بازی می‌دانست. اما همین آقای برنده، موقعی که در برابر کارت «کامرون» که کمترین گل خورده‌ را داشت، قرار می‌گرفت، به خود می‌لرزید. چرا که ممکن بود به جای این‌که از بیش‌ترین گل زده بپرسند، کمترین گل خورده مورد سوال باشد.
این تضاد، حالا که برزیل را دیده‌ام برایم معنی خاصی پیدا کرده است.

ما یک گروه ۱۸ نفری بودیم  که تنها از سه شهر «سائوپائولو»، «ایگو‌آسو» و «ریو دو ژانیرو» دیدار کردیم. بنابراین تنها بخش بسیار اندکی از شگفتی‌های طبیعی و فرهنگی این بزرگترین کشور منطقه استوایی را درک کردیم، اندکی که خود بسیار بود.
سفر ما به برزیل دقیقا بعد از اتمام فصل پرمسافر (نمی‌توان گفت که فصل کم‌مسافر آغاز شده بود، چرا که low season برزیل از ماه می تا سپتامبر است)، در اوایل بهار خودمان و پاییز برزیل آغاز شد و ۱۱ روز به طول انجامید. برای اطلاع بد نیست بدانیم که High season یا همان فصل پرمسافر برزیل، از دسامبر تا مارچ (تقریبا معادل با فصل زمستان ایران و تابستان برزیل) است. در این زمان هم گردشگران خارجی بسیاری به این کشور وارد می‌شوند و هم خود برزیلی‌ها در این ایام در کشورشان سفر می‌کنند (تعطیلات مدارس از نیمه‌های دسامبر شروع می‌شود و تا وقت کارناول‌ که معمولا در فوریه است، ادامه دارد).

گروه ما در قالب یک تور، در تاریخ ۲۹ اسفند سال ۱۳۸۷ و در ساعت ۱۹:۰۰ به وقت برزیل، به شهر سائوپائولو وارد شد (اختلاف ساعت برزیل با ایران قبل از تغییر ساعت  ۶:۳۰ و بعد از آن، ۷:۳۰ است).
در فرودگاه بخشی از دلارهایی را که به همراه داشتیم به واحد پول برزیل، REAL تبدیل کردیم. ارزش REAL تقریبا نصف دلار است، به این معنی که هر ۲ رئال برابر با ۱ دلار است. اگرچه هزینه‌ها در برزیل از آمریکای شمالی و بخش‌هایی از اروپا ارزان‌تر است، اما هم‌چنان که بزرگترین کشور آمریکای جنوبی به شمار می‌رود، گرانترین آن‌ها هم هست.
حتما متوجه شباهت بین رئال و ریال خودمان شده‌اید و این مربوط می‌شود به داستان ریال. در واقع «ریال» از واژه اسپانیایی REAL گرفته شده که نام سکه نقره‌ای رایج در آن سرزمین بود و به معنی «شاهی» است. این سکه از سال ۱۴۹۷ م. تا ۱۸۷۰ م. در مستعمرات اسپانیا و نیز آمریکای جنوبی ضرب می‌شد. در سال ۱۵۱۵ م. (۹۲۰ ه. ق.) پرتغالی‌ها، به فرماندهی آلبو کرک، جزیرۀ هرمز در خلیج فارس را تصاحب کردند. بار دیگر که هرمز به ایران پیوست و شاه عباس آن را از چنگ پرتغالی‌ها در آورد، پرتغال جزء متصرفات اسپانیا شد و هنگامی که ایران با اسپانیا آغاز به داد و ستد کرد، ریال اسپانیایی در ایران شناخته شد و هنوز واحد پول رایج در کشورمان است.

بعد از اجرای تشریفات گمرکی و خروج از فرودگاه سائوپائولو، با همراهی راهنمای محلی که به استقبالمان آمده بود، سوار بر اتوبوسی شدیم که ما را به هتل محل اقامت انتقال می‌داد.
برنامه‌های گردشی ما از روز بعد آغاز شد. اما کمی درباره‌ی سائوپائولو:
نمی‌توان در مورد سائوپائو لب به سخن گشود و از صفت تفضیلی استفاده نکرد. بزرگترین شهر صنعتی برزیل، بیشترین جمعیت با انواع مختلف نژادها را داراست. در این شهر از ژاپنی گرفته تا لبنانی و سوریه‌ای و ارمنی و اروپایی با هم زندگی می‌کنند. سائوپائولو همان‌طور که پرترددترین بندر برزیل است، بهترین موزه‌ها هم را در خود جای داده است، و از طرفی بیشترین محله‌های فقیرنشین هم در همین شهر پراکنده‌اند.

هنگامی که برنامه گشت ما برای دیدار از جاذبه‌‌های سائوپائولو آغاز شد، خیلی زود طعم عدم امنیت، ترافیک و فاصله شدید طبقاتی حاکم بر این شهر را احساس کردیم. راهنمای محلی خیلی مراقب بود که جیب‌بر‌های احتمالی در مواقعی که برای دیدار سایت‌ها، خارج از اتوبوس بودیم، به ما نزدیک نشوند. آن‌قدر عدم امنیت وجود داشت که در بخشی از نقاط شهر، ساختمان‌های اداری و اماکن فرهنگی از قبیل سینما‌ها تخلیه شده بودند و به جای دیگری انتقال پیدا کرده بودند.
در مسیر، متوجه افراد فقیر و محله‌های فقیرنشین شدیم که تقریبا در همه‌ی نقاط شهر پراکنده بودند و راهنمای ما سعی داشت که این موضوع را به عنوان یک معضل بزرگ کشور برزیل معرفی کند.
دیدار ما از قلب شهر، یعنی بخش praca da se با نام ادبی «میدان کلیسای جامع» و اطراف آن بود. از کلیسای جامع زیبای آن با سبک معماری باروک بازدید کردیم و همچنین به موزه آمریکای لاتین رفتیم. در نزدیکی درب ورودی این موزه، مجسمه‌ای از نیم‌تنه سیمون بولیوار، فرمانده انقلابی و سیاستمدار ونزوئلایی وجود داشت. در داخل موزه صنایع دستی، آلات موسیقی و پوشاک مردم کشورهای آمریکای لاتین به نمایش در آمده بود. عکس‌های چه‌گوارا و فیدل کاسترو نیز بر دیوار موزه خودنمایی می‌کرد.
ما همچنین از پارک بزرگ داخل شهر که محلی برای ورزش شهروندان سائوپائولو بود، بازدید کوتاهی انجام دادیم.
بعد از گشت نیم روزی و در بعد از ظهر همان روز که با چند تن از مسافران برای قدم زدن به اطراف هتل رفته بودیم، متوجه اتومبیل‌هایی به رنگ زرد شدم که بی‌شباهت به زره‌پوش‌های جنگی نبودند. به زودی دانستم که این اتومبیل‌ها، پول‌های بانک‌ها را جابه‌جا می‌کنند و پلیس‌های مسلحی که در هنگام انتقال پول، نزدیک درب بانک می‌ایستند، انگشتشان بر روی ماشه و هر آن آماده‌ی شلیک است.

روز سومی که در برزیل بودیم، مراسم سال نو را به همراه تمام ایرانی‌هایی که در آن هتل بودند و تعدادشان به ۴۵ نفر می‌رسید، در ساعت ۸:۴۳ صبح به وقت برزیل و در محل صرف صبحانه برگزار کردیم. هنگام خواندن دعای تحویل سال و شادباش گفتن‌ها و روبوسی‌های معمول، کارکنان هتل و مهمانانی که از کشورهای دیگر در هتل حضور داشتند، با تعجب به ما نگاه می‌کردند. یکی از مسافران ما به تمام آن‌ها شیرینی تعارف کرد و برایشان توضیح داد که سال نوی ایرانی، آغاز شده است.
بعد از ترک «سائوپائولو» به «ایگو‌اسو» رفتیم. ایگوآسو در استان PARANA واقع شده و با کشورهای پاراگوئه و آرژانتین هم‌مرز است. این شهر را به خاطر آبشارهایش و با نام
FOZ DO IGUACU می‌شناسند. وجود ۲۷۵ آبشار منحصر به فرد که در پهنایی معادل ۳ کیلومتر و ارتفاعی برابر با ۸۰ متر در چشم‌اندازی باورنکردنی به نمایش درآمده‌اند، باعث شده تا مجموعه این آبشارها از «ویکتوریا» وسیع‌تر و از «نیاگارا» بلندتر و از هر آبشار دیگری در دنیا زیباتر باشند.
هزارها سال قبل از این‌که این آبشارها توسط اروپائیان کشف شود، این منطقه مکان مقدس به خاک‌سپاری برای بومی‌هایی بود که به صورت قبیله‌‌ای در این اطراف زندگی می‌کردند. آبشارها در سال ۱۵۴۱ میلادی توسط Don Alvaro Nunez  کشف شد و با این‌که او نام
Saltos Do Santa Maria را بر روی آن‌ها نهاد، اما روح قبیله حافظ نام شد و واژه «ایگوآسو» به معنای «آب‌های بزرگ» تا همین امروز باقی ماند.
آبشارهای ایگوآسو به عنوان میراث طبیعی در سال ۱۹۸۶ به فهرست میراث جهانی یونسکو اضافه شد. این آبشارها به صورت غیر مساوی در دو کشور آرژانتین و برزیل وسعت یافته‌اند و از این میان، آرژانتین سهم بیش‌تری را به خود اختصاص داده است. اما در هر دو کشور، پارک‌های ملی با درختان انبوه و حیات وحش کم‌نظیر، در اطراف آبشارها دیده می‌شوند که فرصت اجرای برنامه‌های طبیعت‌گردی و ماجراجویانه را برای گردشگران فراهم می‌کنند. به همین خاطر، دیدار از آبشارها، صخره‌نوردی، قایق سواری در امواج خروشان، پیاده‌روی در جنگل و … در برنامه‌ریزی تورها گنجانده می‌شود.
ما، هم فرصت این را یافتیم که دل به آب بسپاریم و با قایق به زیر چند تایی از این آبشارها برویم و لطافت و هیجان آب‌های بزرگ را تجربه کنیم، و هم از باغ پرندگان ایگوآسو و گونه‌های بسیار زیبای طوطی و توکانو و … بازدید کنیم.
هنگامی که بعد از صرف نهار، قدم زنان به آبشارها نزدیک شدیم و خود را در میان منظره‌ای یافتیم که آسمانش به غایت آبی بود و آبشارهایش به غایت سفید و تنها صدای حاکم بر محیط، غرّش هیجان‌انگیز آب بود. ناخود‌آگاه در خشکی، احساس تر شدن کردیم و من دانستم که در این لحظه، هر کسی تنها، آرام و زیبا در دلش مهربان است و خود را خوشبخت احساس می‌کند.
این هیجان دیدار و روبوسی با آبشارها را با نگاهی به آن‌ها از بالا و سوار بر هلیکوپتر، به نهایت رساندیم و دیدیم که چه زیباست این چگالی نفس‌گیر عشقبازی جنگل و آب.

ایگوآسو معروفیتی دیگر هم دارد و آن به خاطر سدّ ITAIPU است که بزرگترین سد هیدروالکتریک دنیاست. این سد ۸ کیلومتر طول دارد و ۶۵ طبقه بلندایش است و با این عظمتی که دارد، ۲۲ درصد انرژی مصرفی برزیل و ۹۰ درصد انرژی مصرفی پاراگوئه را تامین می‌کند.
بنابراین در این شهر هم یکی از عجایب طبیعت و هم یکی از عجایب ساخته دست بشر دیده می‌شوند، ولی این نکته هم نباید فراموش شود، ساخت این سدّ، رخسار جنوب برزیل را برای همیشه تغییر داده است و این نکته‌ای است که دوستداران محیط زیست با آن به راحتی کنار نمی‌آیند.

ایگوآسو و خاطره به یاد ماندنی‌اش را برای درک تجربه‌ای که در «ریو دو ژانیرو» منتظرمان بود، ترک کردیم. هنگامی که هواپیما برای نشستن در باند فرودگاه این شهر بنا نهاده شده بر کرانه‌ی اقیانوس اطلس (آتلانتیک)، آماده می‌شد، دیدم که چقدر سبز است و باورم شد که همان است که بلندی‌های کله‌قندی‌اش‌ را قبلا در عکس‌ها دیده بودم.
در فرودگاه حدود یک ساعت معطل شدیم تا چمدان‌هایمان را تحویل بگیریم. دلیلش را که پرسیدم، جواب دادند که پلیس فدرال در حال بازرسی چمدان‌هاست. به هر حال فرودگاه را ترک کردیم که به سمت هتل برویم و در مسیر، قبل از هر چیز و بیش از هر چیز، زاغه‌ها و زاغه‌نشین‌ها را دیدیم. زاغه‌نشین‌هایی که هم جیب‌برهای ریو از دل آن بیرون می‌آیند و هم فوتبالیست‌های نام‌اور برزیلی که نامشان را شنیده‌ایم.

در پشت بام هتلی که در ساحل Copacabana، یکی از بهترین ساحل‌های ریو قرار داشت پذیرش شدیم و در همان لحظات اول شور زندگی را در چشم‌انداز گسترده‌ای که در پیش رویمان قرار داشت، حس کردیم.
وقتی نام «ریو دو ژانیرو» را می‌شنویم، همه به شهری به این نام می‌اندیشیم، در حالی که استانی هم به این نام در برزیل وجود دارد، چنان‌که آمازون هم علاوه بر منطقه جنگل‌های انبوه، نام بزرگترین استان برزیل است.
ریو همان شهری است که یکی از بزرگترین جشن‌های دنیا با تمام رنگارنگی و شادمانی‌های پرسر و صدای لذت‌جویانه‌‌اش در آن برگزار می‌شود. کارناول ریو هر ساله در مدت پنج روز در اواخر ماه فوریه و یا اوایل مارس، از جمعه تا سه‌شنبه و پیش از چهارشنبه خاکستر (اولین روز از ایام روزه‌ی مسیحیان) برگزار می‌شود.

در همان روز ورود به ریو و هنگامی که برای قدم زدن به ساحل رفته بودم، متوجه صدها تیر و توری شدم که برای فوتبال و والیبال ساحلی کودکان و نوجوانان (دختر و پسر)، تعبیه شده است. همچنین مسیری برای پیاده‌روی، دویدن و اسکیت در کنار ساحل وجود داشت و این همه باعث شده بود که به هر طرف که می‌نگریستم، مردمانی را می‌دیدم که در حال ورزش بودند. گویی ریو شهر برگزاری المپیک ورزش‌های همگانی بود.
موضوع جالب دیگری برایم جلب توجه کرد و آن این‌که در هتل شهرهای قبلی، اینترنت Wireless رایگان در لابی و اتاق هتل‌ها داشتیم، ولی اینترنت در هتل شهر ریو، روزانه ۲۵ دلار آمریکا هزینه داشت. با این حال فقط کافی بود چند قدم از هتل بیرون بیاییم تا از اینترنت رایگانی که همه‌ی ساحل ریو را پوشش می‌داد، برخوردار شویم. گویا شهرداری ریو برای آشنایی مردم با IT این خدمات را ارائه می‌داد. و این‌گونه بود که مردم در دکه‌های کنار خیابان می‌نشستند و قهوه اسپرسو و آب نارگیل می‌نوشیدند و با لپ‌تاپ شخصی‌اشان به اینترنت متصل می‌شدند و در یک زمان هم از جنب و جوش مردم اطراف لذت می‌بردند و هم از احوال مکان‌های دیگر دنیا باخبر.
ریو به اندازه مشهد، کبوتر دارد که نه در حرم، بلکه در حریم دریا، از روی زمین دانه برمی‌چیدند و کسی آزارشان نمی‌کرد. بچه‌های برزیلی را دیدم که دقایق طولانی با توپ روپایی می‌زدند، بدون آن‌که توپ را به زمین بیاندازند. شماره بیشتر پیراهن‌هایی که پوشیده بودند، شماره ۱۰ بود.

در ساحل Copacabana بازارچه شبانه‌ای از ساعت ۱۸ شروع می‌شد و تا ساعت ۲۴ برپا بود. در آن صنایع دستی، تی‌شرت‌ و لباس‌های ارزان و ‌بیش‌تر اجناسی که گردشگران تمایل به خریدشان به عنوان سوغاتی دارند، فروخته می‌شد. بیش‌تر مشتریان این بازار، گردشگرانی بودند که در هتل‌های متعدد رو به ساحل مستقر بودند.

در گشت‌هایی که در شهر ریو داشتیم، سوار بر تلکابین Sugar Loaf شدیم و از Sambodromo (محل برگزاری کارناول و رقص سامبا)، یک کلیسای جامع که در ۳ دهه گذشته به سبک مدرن ساخته شده بود و همچنین استادیوم »ماراکانا» که بزرگترین استادیوم جهان با ظرفیت ۱۲۰۰۰۰ نفر است، دیدن کردیم.
وقتی به استادیوم رسیدیم، راهنما علاقه‌ی وافری برای ارائه اطلاعات نشان داد و گفت که مجسمه‌ مردی که در جلوی درب ورودی استادیوم قرار دارد و توپی را در یک دستش نگه داشته و جام را با دست دیگر بر بالای سر برده، Bellini کاپیتان سال‌های ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۲ تیم ملی فوتبال برزیل است. او برایمان گفت که استادیوم ماراکانا را برای بازی‌های جام جهانی ۱۹۵۰ ساختند و ادامه داد که در یک بازی در سال ۱۹۶۹، ۱۸۸۰۰۰ نفر پول بلیط پرداخت کردند و به این استادیم وارد شدند و این یعنی رکورد بیش‌ترین تعداد تماشاگر در این استادیوم تا به امروز.
قرار است فینال بازی‌های جام جهانی ۲۰۱۴ در همین استادیوم برگزار شود و این موضوعی است که بر سردر ورودی استادویم نوشته‌اند.

یکی از مناطق ریو دو ژانیرو، Ipanema است که به خاطر ساحل و به عنوان یکی از مراکز خرید شهرت دارد. اما این نام به گونه‌ای با موسیقی برزیل آمیخته شده است. در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ نوعی موسیقی به نام «بوسانوا» در سواحل ریو دو ژانیرو شکل گرفت و نوازندگانی همچون «استن گتز» این نوع از موسیقی را در دنیا مطرح ساختند. و در این میان آهنگ «دختری از ایپانما» ساخته «آنتونیو کارلوس ژوبیم» معروف‌ترین بوسانوای برزیلی است که به آهنگی استاندارد تبدیل شده است.

در روز بعد، تور جزیره داشتیم. به یکی از جزایر اطراف ریو رفتیم و بعد از این‌که حدود یک ساعت در دریا با قایق طی مسیر کردیم، به جزیره‌ای رسیدیم که صاحبانش یک زوج پیر ایتالیایی بودند و در آن‌‌جا با میوه و غذا و موسیقی از گردشگران پذیرایی می‌کردند. تجربه دلپذیری بود.

نماد شهر ریو دو ژانیرو، مجسمه‌ی مسیح است که بر فراز شهر و بر بالای کوه Corcovado، با آغوش باز به نظاره ایستاده است. این مجسمه در سال‌های ۱۹۲۶ تا ۱۹۳۱ میلادی با حمایت کلیسای کاتولیک ساخته شد. جنس آن از سیمان است که روپوشی از سنگ صابون دارد. مجسمه ۳۰ متر ارتفاع دارد که با احتساب پایه، ۳۸ متر می‌شود. صورتش رو به شرق و اورشلیم است. در بیش‌تر اوقات روز و شب، هاله‌ای از مه در اطرافش دیده می‌شود.
شب هنگام که نورافکن‌ها، این مجسمه‌ی سفید را در میان آسمان تاریک روشن می‌کنند، حس غریب لطیفی در دل ایجاد می‌شود و ناخودآگاه بر بیداری خدا در هنگام خواب انسان، تاکید می‌کند.
مسافری که در شب آخر نگاهش را برای لحظاتی به این منظره عادت می‌دهد، خاطره‌ی ریو و برزیل را دیگر فراموش نخواهد کرد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت   توسط احسان فروزنده  | 

سنگاپور؛ ادغام شرق و غرب در نزدیکی خط استوا


 

این‌جا جزیره‌ای است به کوچکی یک شهر و به بزرگی یک کشور. سنگاپور را می‌گویم. سنگاپور یا آن‌چنان که آوازه‌خوانان محلی می‌گویند، “سینگاپورا”، به معنی شهرشیر است و سمبل آن یک شیرماهی با سر شیر و دم ماهی است. 

به این می‌اندیشم که شعار گردشگری سنگاپور، به معنای  “سنگاپور؛ جایی که نظیر ندارد” (uniquely SINGAPORE)، بعد از شعار هند (INDIA changes you)، بهترین شعار گردشگری از طرف یک سایت معتبر شناخته شده است و من درحال ورود به این کشور بودم. اکنون پشت خط قرمز باجه‌های کنترل ویزا و پاسپورت فرودگاه این کشور ایستاده‌ام.

قبل از اینکه با پلیس‌های فرودگاه روبرو شوم، گونه‌ای از مهمان نوازی سنگاپوری‌ها را در هواپیمایی سنگاپور در مسیر دوبی به سنگاپور تجربه کردم. سرویس دهی آنان در حد رقابت با بهترین خطوط هوایی بود. در مدت ۷ ساعت پرواز، مهمانداران آن‌قدر پذیرایی کردند که دهان‌ها و معده‌ها بیکار نماندند. با خودم گفتم شورش را درآورده‌اند.

به خودم که آمدم متوجه شدم، پلیس‌ها با چه دقتی به اسامی و عکس‌های پاسپورت‌ها نگاه می‌کنند، به طوری که این دقت آن‌ها به نظرم آزاردهنده آمد. از باجه پلیس رد شدم ولی از رفتارشان خشنود نبودم.

ما یک گروه ۳۲ نفره بودیم و از آن‌جا که ساعت ۹ و در واقع قبل از ساعت ۱۴ که وقت تخلیه هتل‌هاست، به سنگاپور رسیدیم، به دیدار از باغ ملی گل ارکیده رفتیم. جایی که دهها نوع از انواع گل ارکیده را پرورش می‌دادند و بسیاری از این گونه‌های زیبا را به نام‌های سیاستمداران یا افراد مشهور، همچون مارگارت تاچر نام‌گذاری کرده بودند.

هوا گرم و شرجی بود و زیبایی باغ چندان به نظر نیامد. حتی دیدار از شهر از داخل اتوبوس و توضیحات راهنمای محلی برای هیچ یک از مسافران جذابیتی ایجاد نکرد. هنوز سنگاپور چیز قابل توجهی ارائه نداده بود. باید منتظر می‌ماندیم.

 شنیده بودم که سنگاپور کشوری تمیز و زیباست و در منطقه‌ای واقع است که روزگاری به ترتیب تحت سلطه پرتغالی‌ها، هلندی‌ها، فرانسوی‌ها، انگلیسی‌ها و ژاپنی‌ها قرار داشت تا نهایتا در نهم اوت ۱۹۵۶ میلادی به استقلال رسید و به سرعت مسیر توسعه را طی کرد. سنگاپور یک جزیره پست و کم‌ارتفاع است، به طوری که مرتفع‌ترین نقطه آن ۱۶۲ متر از سطح دریا ارتفاع دارد (ارتفاع ساختمان‌هایش را بی‌خیال شوید). جزیره‌ای است چنان کوچک که نگارنده با یک روز پیاده‌روی تقریبا از شرق تا غرب آن را طی کردم. جزیره سنگاپور ۴۲ کیلومتر طول و ۲۳ کیلومتر عرض دارد و ۵۸ جزیره کوچک در محدوده مرزهای آبی آن واقعند. سنگاپوری‌ها هرساله با اصلاح اراضی و یا به تعبیری خشک کردن دریا به مساحت کشورشان می‌افزایند.

شناخت سنگاپور را از روزهای بعدی و بعد از استراحت یک روزه، شروع کردم. کشوری که تقریبا هر روز در حدود یک ساعت در آن باران تندی می‌بارید، چیزهای بسیاری داشت تا اقامت چند روزه ما را غنا ببخشد و تحت تاثیرش قرار بگیریم.

تنوع قومی یکی از مشخصه‌های بارز سنگاپور است. چینی‌ها، مالایایی‌ها و هندی‌ها اصلی‌ترین این اقوام هستند. دولت سنگاپور هم سعی دارد این کشور را کشوری چند فرهنگی معرفی کند. به نظر می‌رسید میان این اقوام اتحاد برقرار است و سعی شده که قدرت و ثروت در میان این اقوام عادلانه تقسیم شود. اما این‌که آیا به راستی چنین است، موضوعی است که باید جداگانه بررسی شود و از مردمش سوال کرد.

برای اولین بار که از هتل بیرون آمدم تازه متوجه ساختمان‌های شیک، زیبا و بلند شدم. شگفتی این بود که با وجود این همه ساختمان بلند، احساس خفگی نمی‌کردم. هیچ ساختمانی منظره ساختمان دیگر را کور نمی‌کرد و فضای میان آن‌ها چنان بود که مجال نفس کشیدن را از کسی نمی‌گرفت.

عجیب این بود که ساختمان جای درخت را نگرفته بود. درخت بود و ساختمان هم بود. شنیده بودم که در خیابان‌های سنگاپور آشغال نیست. ما هم حریص شده بودیم و چشممان به این بود که آشغالی پیدا کنیم و عکس بگیریم. تلاش کردیم و البته نتیجه هم گرفتیم. ولی این کشور به طرز باور نکردنی تمیز است. یکی از مسافران در انتهای سفر می‌گفت “یک هفته است که کفشم خاکی نشده، دلم می‌خواهد کفشم را واکس بزنم ولی بهانه‌ای ندارم.”

برای گردش در سنگاپور باید آن را به چند بخش تقسیم کنید: محله چینی‌ها، هند کوچک، خیابان عرب‌ها، خیابان اورچارد و منطقه تاریخی و فرهنگی.

در محله چینی‌ها، معابد بودایی و بازار چینی‌ها یادی از چین را زنده می‌کنند. در هند کوچک با خدایان هندوها آشنا می‌شوید و نحوه زندگی هندی‌ها را می‌بینید و آشغال در گوشه کنار خیابان پیدا می‌کنید. در خیابان عرب‌ها می‌توانید قدم زدن بی‌خیال مرغ مینا در وسط کوچه‌ها را بنگرید و در مسجد مسلمانان داخل شوید و از بازار خرید کنید. در بخش فرهنگی و تاریخی می‌توانید به دیدار از موزه‌ها و بناهای یادمانی شادمان شوید. به موزه ASIAN CIVILIZATION که بروید آثاری از ایران را خواهید دید. خیابان اورچارد محل خوبی برای خرید کردن و قدم زدن است. حال و هوای غربی این خیابان شما را از حال و هوای شرقی که ذکر کردیم جدا می‌کند.

قدم زدن در کنار رودخانه سنگاپور شما را به محلی می‌رساند که به CLARKE  QUAY معروف است. جایی که رستوران ایرانی “شیراز” در آن واقع است و شما می‌توانید ایرانی‌های بسیاری را در آن‌جا پیدا کنید. یک رستوران که دمای داخل آن همواره صفر درجه سانتی‌گراد است در این محله وجود دارد که در نوع خودش بسیار جالب است. رستوران‌های این محل هرکدام ویژگی خاص خود را دارند و غذاهایی را با هر نوع سلیقه‌ای و متعلق به هر کشوری که بخواهید به شما عرضه می‌کنند. یک رستوران در این محل وجود دارد که به “رستوران کلینیک” معروف است. همه صندلی‌های این رستوران ویلچر است و نور سقف آن از چراغ‌هایی است که در اتاق عمل می‌بینیم و هر میز از میز دیگر با یک پارتیشن کرم رنگی که در درمانگاه‌ها دیده می‌شوند و همان جایی است که پرستاران در آن‌جا ما را بر روی تخت می‌خواباندند و آمپول می‌زدند، جدا شده. نوشیدنی‌های این رستوران از طریق کیسه‌های سرم که بر روی پایه‌ای بلند قرار گرفته‌اند در دسترس قرار می‌گیرند. در این رستوران همه چیز فانتزی و پر از ابتکار به نظر می‌رسد.

راهنمای محلی سنگاپوری چینی‌الاصل ما بسیار علاقه داشت که به ما بفهماند در سنگاپور، محل عبادت بودایی‌ها و معبد هندوها و مسجد مسلمانان در یک خیابان و در فاصله بسیار نزدیک به هم قرار گرفته‌اند و البته چنین هم بود.

یکی از مراکز تفریحی سنگاپور، جزیره زیبای سنتوز است. در این جزیره گردشگران را برای تماشا از آکواریومی می‌برند که انواع ماهی‌ها در آن هستند. قدم زدن در ساحل و احیانا شنا، بازی دلفین‌ها و دیدار از رقص فواره‌ها به همراه موسیقی که یکی از زیباترین‌ها در دنیاست، در تور یک روزه از این جزیره جای دارند.

یکی از موضوعات جالب این بود که روز جمعه دوم فروردین ماه سالجاری در خیابان عرب‌های سنگاپور درحال قدم زدن بودم و می‌خواستم مراسم نماز جمعه مسلمانان را درک کنم. اما متوجه شور و شوقی در میان مردم شدم و احساس کردم که برای جشنی آماده می‌شوند. یکی از دوستان مسلمان سنگاپوری به من گفت که “ما این روز را (اولین جمعه بهار) جمعه خوب GOOD FRIDAY می‌نامیم و آن را جشن می‌گیریم”. اندیشیدم که این موضوع احتمالا اثری است که از فرهنگ سال نوی ایرانی در میان مسلمانان رایج شده است.

یکی از موضوعاتی که در کشور سنگاپور جالب توجه است و به قولی گردشگران را نمک‌گیر می‌کند، رفتار مردم کوچه و خیابان و به ویژه کسانی است که در هتل‌ها و رستوران‌ها فعالیت می‌کنند. مادام که در یک هتل سنگاپور اقامت دارید، همسان شاهان با شما برخورد می‌شود، چه کسی از این احترام دلشاد نمی‌شود.

سنگاپور به لحاظ کوچکی کشوری نیست که بیش از ۱۰ روز برای ماندن و کشف کردن وقت لازم داشته باشد و شاید وسوسه‌ای برای دوباره برگشتن ایجاد نکند. اما بیش از این‌ها که در این نوشته مطرح شد، دیدنی و گفتنی دارد. تا جایی که به قول دست‌اندرکاران گردشگری‌اش، در سال ۲۰۰۷، بیش از دو برابر جمعیت خود سنگاپور، گردشگر وارد این کشور شد. چیزی در حدود ۱۰ میلیون نفر.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1378ساعت   توسط احسان فروزنده  |